شما راست گفتید که کشور ما را عده ای اوباش طیول خود کرده اند؛ برای فائزه هاشمی

حمیده علی زادهحمیده علی زاده
 آن روزی که بهار بیاید ، قصه ی شما زنان و مردان زندانی سرزمین من ، می رود کنار قصه ی امیرکبیر و مصدق و پاکان روزگار

نام خدا
هی صبوری کردم که ننویسم . شاید هم بیشتر از صبوری، بهت به سراغم آمده بود . اما اتفاقاتی افتاد ،که قرار از دلم برد . و جای خالی شما را پر رنگ تر کرد . که مجبور شدم به خودم بقبولانم همان گه گدار هم نمی شود شما را دید .

شهریور که بردنتان ، سکوت کردم . خبر موثق و چگونگی بردن تان را هم از دوستان شنیدم باز هم سکوت کردم . فقط فکر می کردم چگونه آن همه شور ، دیوار را تاب می آورد . کاش فقط محبوس کردن شور شما در چهاردیواری زندان بود . مسئله دردناک و عذاب آور تر از دیوار هم می شود .

می شود : به بند کشیدن شعور در چارچوب بلند عقیده . اینجاست که اگر به گمان خودشان ، دیوارها را بالاتر ببرند و قفل ها را زیادتر کنند و شیشه ها را مات تر ، شعور شما را هم می توانند ، کنترل کنند . اما ، نمی دانند همان قدر که با این کارها عذابتان می دهند . همان موقع به بالندگی تان کمک می کنند . نمی دانند همان قدر که مای بیرون از زندان را غم دوری شما 35 نفر می سوزاند ، همان قدر هم حسزت می کشیم که چرا در بین شما نیستیم . همان جایی که گفتید : اینجا دموکراسی حاکم است . همان جایی که بهایی و مسلمان و سکولار و مجاهد سر یک سفره غذا می خورند و کسی بشقاب و نانش را جدا نمی کند از ترس نجاست . مذهبش را پنهان نمی کند ، خدای همه یک رنگ است .

اما در این ور دیوار ، در این شهر سیاه ، همان طور که قفل و دیوار بلند و انفرادی شیشه ی ملاقات کدر نیست ، دموکراسی هم نیست . این ور دیوار ، آن ور دیوار ندارد . اینجا هم شعور را به بیدادگاه می برند . شعور را اسیر نان کرده اند و غریزه . اسیر ترس از جنگ . اینجا شعور هابزی ، به راه انداخته اند . بخور تا خورده نشده ای . می خواهند از هم وطنانمان گرگ بسازند . که همدیگر را بخورند . که خود از آن بالا نظاره کنند . آه .. مردی از خویش برون آید ، کاش !
خانم هاشمی عزیز ، که دلم برایتان تنگ است .

این روزها بیشتر از دلتنگی ، خون دل است که می خورم . که می بینم دستگاه فاسد قضا ، قاتل و متجاوز و جاسوس را رها می کند که در این شهر سیاه قدم بزنند و با جیب پر پولشان سر سبیل ولایت نقاره بزنند . آن وقت شما و دیگر عزیزان ما را به بند کشانده اند .

دلم چرک می شود ، وقتی می بینم شما و نسرین ستوده ی مقاوم و مهسا و ژیلا و باقی تان امنیت ملی را به خطر انداخته اید . اما قاتلان و اوباشان آزادی شان ، امنیت هیچ کویی را تهدید نمی کند .

عقم می گیرد از واژه ی امنیت ملی .

بدم می آید از آن فرشته ی منحوس عدالت که ترازویش اشکال دارد و برای عده ای از خواص سنگین تر است .

عدالتی که در این دستگاه قضا ، عجوزه ای است هزار داماد .

شما راست گفتید که کشور ما را عده ای اوباش اداره می کنند . وطن بیچاره ی مان را طیول خود کرده اند . خاکمان بی حاصل شده . درختان مان را زمستان زده . جوانان مان را زیر خاک کرده اند . مادران را داغدار و کمر پدران را خم .

اما خانم هاشمی عزیز
قسم به خون صانع ژاله ، که آن روز در ده متری ما ، کف خیابان جوشید ، قسم به استواری تک تک شما ، قسم به فریادهای زندانیان زیر شکنجه ، قسم به مادران داغدار ، به فرزندان دلتنگ ، به غربت تبعیدی ها ، و قسم به قلم ( مگر نه اینکه حضرت پروردگار برای رجای واثقه به مقدسات قسم خورده است ) …… بهار به این سرزمین باز می گردد .

آن روزی که بهار بیاید ، قصه ی شما زنان و مردان زندانی سرزمین من ، می رود کنار قصه ی امیرکبیر و مصدق و پاکان روزگار . ما به بچه های مان یاد می دهیم اسم همه ی تان را . تعریف می کنیم که این خاک که برای آنها سبز شده ، روزگاری قرمز بود ، از خون ، بغض ، ظلم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s