هشتصد میلیون تومانی که شهرام جزایری به مجتبی خامنه ای داده بود / محمد نوری زاد: اجازه دهید آقا مجتبی شکایت کند تا من سند را به قاضی بدهم.

محمد نوری زاد: اجازه دهید آقا مجتبی شکایت کند تا من سند را به قاضی بدهم.
 جرس: یک ساعت مانده به ظهر روز پنجشنبه 11 آبان ماه 1391 نویسنده و فیلمسازی منتقد، برای بازدید از نماشگاه مطبوعات وارد محل برگزاری این نمایشگاه شد اما گروهی که دیدگاه های او را قبول نداشتند ابتدا با توهین های کلامی و سپس بصورت فیزیکی مخالفت خودشان را با حضور او در نمایشگاه مطبوعات اعلام کردند.

محمد نوری زاد، نویسنده و فیلمساز منتقدی بود که در نمایشگاه مطبوعات در مصلای تهران مورد ضرب و شتم گروهی قرار گرفت که در سال های گذشته با عنوان لباس شخصی ها شناخته می شوند. محمد نوری زاد از نویسندگان سابق روزنامه کیهان و تا پیش از سال ۱۳۸۸ از حامیان رهبری بود اما در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاست ‌جمهوری سال ۱۳۸۸ به صف منتقدان حکومت پیوست و به دلیل نگارش نامه‌های سرگشادهٔ انتقادی خطاب به رهبر جمهوری اسلامی بارها بازداشت و زندانی شد.
جرس برای روشن شدن زوایای این اتفاق با محمد نوری زاد گفت و گو کرده است که در پی می آید:
پیش از حضور در نمایشگاه مطبوعات آیا تصور می کردید در چنین مکانی مورد ضرب و شتم قرار بگیرید؟
مطلقاً نصور نمی کردم که حضور من درنمایشگاه برای جماعتی آزار دهنده باشد. درهمان بدو ورود جوانانی به من اظهار محبت کردند. جوانی بسیجی با من همراه شد و پرسش هایی مطرح کرد که من هم با حوصله پاسخش را دادم. مثلا سوال های او این بود که چه شد از آن سوی به این سوی کوچیدم و شدم منتقد نظام و رهبری. سوال های او پاسخ های مرا به همراه داشت که کاملا قانعش کرد. بنابراین دست همدیگر را فشردیم و ازهم جدا شدیم.
یعنی اتفاق خاصی نیفتاده بود تا عده ای با حضور شما مخالفت کنند؟
پس از آنکه وارد سالن نمایشگاه شدم، عده ای ازجوانان خبرگزاری ایلنا دوره ام کردند که به غرفه ما بیایید. درهمان حال به تقاضای یکی دو جوان برای عکس گرفتن پاسخ مثبت دادم و در کنار آنها ایستادم وعکسی گرفتند. در این زمان جوانی بلند بالا ازخبرگزاری فارس آمد و مرا به داخل غرفه خودشان دعوت کرد. گفتم: چشم، اول به غرفه ایلنا می روم وسپس به غرفه شما می آیم.
در آن زمان آقای بروجردی، نماینده مجلس در داخل غرفه خبرگزاری فارس با میکروفن برای پنج از مخاطبان خود صحبت می کرد.
به غرفه ایلنا رفتم. داشتیم با هم آشنا می شدیم که یک جوان، جلوی غرفه ایلنا آمد و شروع به تکه پرانی کرد. مثلا می گفت که ما با آنهایی که با بی بی سی و جرس و رادیو فردا مصاحبه می کنند، حرف نمی زنیم.
با امضای دفتر ایلنا از غرفه این خبرگزاری خارج شدم. اما دربیرون از غرفه ایلنا بیست نفری احاطه ام کردند.
این افراد چه کسانی بودند و چه می گفتند؟
آنان عمدتا جوانانی با چهره های متداول بسیجیان بودند. یکی از آنان از من پرسید: شما پوپولیست هستی یا روشنفکری ازجنس لیبرال؟» من در جواب گفتم: «تلاش می کنم فارغ ازاین اصطلاحات، انسان باشم.» دیگری با هیجان و کمی عصبانیت پرسید: «تعریفت ازانسان چیست؟» گفتم: «این که ازدروغ و دروغگو پرهیز کنم و درستی و پاکی را ارج بنهم، ازدیوار اعتماد و خانه کسی بالا نروم و خیلی از خصوصیات یک انسان مسلمان را داشته باشم.» دیگری با عصبانیت پرسید: «وقتی همه مراجع بهاییان را نجس وفرقه ضاله می نامند تو چرا از آنها دفاع می کنی؟» من گفتم: «خود شما اگر در یک خانواده بهایی به دنیا می آمدی همین حالا بهایی بودی و دوست داشتی با تو با انسانیت رفتار کنند، مثل اقلیت شیعه درعربستان سعودی که ما حمایتشان می کنیم و از حاکمان سعودی می خواهیم که مراعاتشان کنند و آنان را بعنوان شهروندان عربستان به رسمیت بشناسند.» دیگری که خیلی عصبانی بود، نعره کشید که تو خون به دل خانواده های شهدا کرده ای.» من در جواب گفتم: «اما من خانواده های شهدای بسیاری می شناسم که مرا و قلم مرا تایید می کنند.» دیگری غرید که چرا نامه هایت را محرمانه برای رهبرنمی فرستی؟ گفتم: «مگرحوادث خونین سال ۱۳۸۸ و دزدی های سپاه و خواص و آقازاده ها در خفا صورت گرفته و می گیرد که من محرمانه نامه بنویسم؟» همچنین گفتم که من پیش تر نامه محرمانه برای رهبرنوشته ام. در این زمان یکی پرخاش کرد که چرا با بی بی سی و رادیو فردا مصاحبه می کنی؟ به او گفتم که شما به ضرغامی بگو تا با من مصاحبه کند و من کتبا امضا می دهم که دیگر با رسانه های خارجی مصاحبه نکنم. یکی با آرامش پرسید: «خط مشی شما چیست؟» گفتم: «پسرم، من این سخن بزرگان دینی مان را سرلوحه کارخود قرارداده ام، هرچه برای خود می پسندی برای دیگران نیز بپسند.» در این میان یکی که قد بلندتری داشت با هیجان از من پرسید: «شما برای این ادعا که مجتبی خامنه ای هفتصد میلیون تومان از شهرام جزایری پول گرفته است، سند داری؟» گفتم: «هشتصد میلیون تومان پول گرفته ونه هفتصد میلیون تومان.» گفت: «قبول، سند داری؟ اگرسندت را نشان ما بدهی همه ما در رکاب شما منتشرش می کنیم.» گفتم: «سندش هم هست اما اجازه بدهید آقا مجتبی از من شکایت کند تا من سند را به قاضی بدهم.» دراین فواصل همان کسی که جلوی غرفه ایلنا تکه پرانی می کرد، مشغول کارخود بود و در لابلای صحبت با جوانان معترض، فحش هایی نثارمن می کرد. در اینجا فشار بر من فزونی گرفت و نمایشگاه به این سو متمایل شده بود.
آیا کسی در حمایت از شما سخنی نگفت؟
یکی دو جوان به جانبداری ازمن با این بیان که چند نفربه یک نفر؟ بگذارید نفس بکشد، به میان آمدند. اما آن جوان تکه پران کار خودش را کرد و نعره زد: مرگ برمنافق. یکی دونفر همراهی اش کردند. شعار بعدی این بود: نوری زاد، بی بی سی، پیوندتان مبارک. به آنها گفتم: «شما دارید سند می شوید برای فیلم هایی که من با عنوان «شعبان بی مخ ها» ساخته ام. چرا هوار می کشید، برویم یک گوشه یا برویم داخل غرفه خود شما تا با هم صحبت کنیم. در این بین همان جوان تکه پران یک مشت به سینه من کوفت و گفت: ما با منافق ها نمی نشینیم و بعد از این گفته، شعارداد: منافق بروگمشو. دیگران هم با او همراهی کردند. دوستان جوانی که به کمک من آمده بودند، مرا به سمت در خروجی نمایشگاه بردند. در راه، شعار دهندگان فزونی یافتند و به بیست نفری رسیدند. البته شاید سیصد نفری هم تماشا می کردند. در این بین همان جوان تکه پران، سه بار ازپشت سر به من لگد زد و در راه خروج از سالن به صورت من آب دهان انداخت.
آیا حراست نمایشگاه برای جلوگیری از توهین و ضرب و شتم شما و حمایت از حق شما برای بازدید از نمایشگاه کاری انجام نداد؟
حراست به کمک آمد. درمسیر و در زمانی که در حال خروج بودیم، یکی پا روی پای من گذاشت که من پخش زمین شدم. جوانی که مرا همراهی می کرد، بلندم کرد. از در سالن بیرون زدیم. در را بستند تا شعاردهندگان بیرون نیایند. جمعی ماندند اما جمعی دیگر بیرون آمدند. شعارمی دادند و ناسزا می گفتند. حتی یکی داد می زد که منافق ازایران برو بیرون. یک اتومبیل که داخلش دوجوان بود ازراه رسید. مرا سوار آن کردند. جوان راننده که هاج و واج مانده بود، عقب جلو کرد و مرا از مهلکه بدر برد. اما جماعت شعبون بی مخ با لگد اتومبیل آن جوان را لگدمال کردند. اتومبیل رفت صافکاری. چهارصد تومانی خرج جای پای آن لگدها شد. هرچه کردم پول آن را از من نگرفتند. خود جوان هایی که مرا همراهی کرده بودند، مزد صافکار را دادند. التماس و خواهش من و اینکه ترمیم این خسارت به عهده من است، بجایی نرسید.
ماموران پلیس چطور؟ آیا آنها برای جلوگیری از ضرب و شتم شما وارد عمل نشدند؟
درآن هیاهو هیچ پلیسی سرنرسید تا بگوید، این لگدهایی که می زنید جرم است. چه می گویم؟ مگر به پلیس آموخته ایم که از شعبون بی مخ ها بپرسد که چرا؟ ومگرمی تواند؟ پلیس بود وجلوی چشمش جماعت شعبون بی مخ از دیوار سفارت انگلیس بالا رفتند و آبروی ما بردند.
در آن زمان به موضوعی فکر می کردید؟
کاش بجایی می رسیدیم که فکر را با فکر و سخن با سخن و نوشته را با نوشته پاسخ می گفتیم. و دراین میان به قانون بها می دادیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s