روایت محمد نوری‌زاد از مراجعه مجدد به اوین و ممنوع خروج کردن او

جایی نخواهم رفت؛ می‌نویسم و فیلم می‌سازم
جـــرس: محمد نوریزاد، جهادگر و مستندساز منتقد طی یادداشتی در شرح آنچه روز یکشنبه در دادسرای اوین بر او رفته است می نویسد: این شاید سیزدهمین باری بود که از شیب تند منتهی به زندان اوین بالا می رفتم و خود پیشاپیش می دانستم راه بجایی نخواهم برد. یک در کوچک و چند سرباز و هجوم ارباب رجوع سرگردان و خلاصه سبک و سیاقی عهد قجری که شاید یک قرن با هر آن چیزی که ما از آن به عدالت و قضاوت اسم می بریم فاصله دارد.
به گزارش کلمه، محمد نوریزاد که سه سال پیش در جریان سرکوب اعتراض های مردمی به انتخابات ریاست جمهوری به دلیل نگارش نامه هایی به رهبری بازداشت شده بود، در طول دوران حبس و پس از آزادی از زندان به نامه نگاری های خود ادامه داده و طی مصاحبه هایی دست به افشاگری هایی زد که این امر باعث افزایش فشارهایی از جانب نیروهای امنیتی بر وی شد.
این نویسنده و مستندساز منتقد که طی چند ماهه اخیر بارها تهدید و حتی بازداشت کوتاه مدت غیر رسمی داشته است در یادداشت خود با اشاره به حکم ممنوع الخروجی خود می نویسد: کجا می خواهی بروی؟ خارج؟ کجا از اینجا زیباتر و ناب تر؟ و نجوا کردم: من هستم، پس می نویسم و فیلم می سازم.

متن کامل این یادداشت به شرح زیر است:
یکشنبه هجدهم تیرماه رفتم دادسرای اوین. این شاید سیزدهمین باری بود که از شیب تند منتهی به زندان اوین بالا می رفتم و خود پیشاپیش می دانستم راه بجایی نخواهم برد. یک در کوچک و چند سرباز و هجوم ارباب رجوع سرگردان و خلاصه سبک و سیاقی عهد قجری که شاید یک قرن با هر آن چیزی که ما از آن به عدالت و قضاوت اسم می بریم فاصله دارد.
به اینجا که می روید یک چهار تا شش ساعتی حداقل باید برای پاسخ گرفتن یک “هیچ” یا “برو بعدا بیا” یا “کسی تو اتاقش نیست” وقت بگذارید. نمی دانم چرا این سیزدهمین بار مراجعه ی من به دادسرای داخل اوین به سرانجامی انجامید که مرا به داخل راه دادند.
دو کار همیشگی من که بارها درباره ی آن ها مکاتبه کرده ام و این دادسرا را در جریان ماوقع قرارداده ام یکی داستان ممنوع الخروجی ام است که این روزها بیش از یکسال از آزادی ام می گذرد و من همچنان ممنوع الخروجم. و یکی هم داستان تکراری پس گرفتن اموال به غارت رفته ام توسط اطلاعات و سپاه.
به شعبه ی دو دادیاری رفتم. همانجا که به اداره ی گذرنامه نامه نوشته که فلانی تا اطلاع ثانوی ممنوع الخروج است. با یک روحانی نسبتا آرام مواجه شدم. کمی خسته می نمود. من که داستان ممنوع الخروجی را مطرح کردم، دستور داد پرونده ی مرا بیاورند. با نگاه به برگه ای در ابتدای پرونده گفت: اسم شما اباذر است؟ گفتم: نخیر، اباذر پسرم است. با گفتگویی شتابزده دانستم برای پسرم اباذر هم خواب هایی دیده اند. آن برگه ی رویین پرونده این را می گفت.
روحانی خسته سر آخر با نگاه به حکم مربوطه گفت: نظام نمی خواهد شما از کشور خارج شوید. مثل دانشمندان هسته ای که نظام نمی خواهد آنها از کشور خارج شوند. گفتم: چه پیشنهاد می فرمایید؟ گفت: یک اعتراضیه بنویس. و درخواست کن این حکم لغو شود. همین کار را کردم. در راه خروج به شعبه ی اجرای احکام سر زدم ببینم از وسایل دزدیده شده ام خبری هست؟ گفتند نه. قاضی جوان به منشی اش گفت: طی یک نامه مجددا استعلام کنیم که این وسایل را پس می دهند یا نه؟
از در اوین که بیرون آمدم جمعیت سرگردان را دیدم که همچنان سر در آن در کوچک فرو برده بودند. عده ای نیز در امتداد سایه ی لاغری لب جدول – درکناره ی پل- نشسته بودند. به خود گفتم: اگر یکی از این زن ها و مردها و جوان ها و بچه ها و کودکان مثلا نیازی به دستشویی داشته باشد چه باید بکند؟ بعد به خودم پاسخ دادم: کسانی که سر به اموال مردم فرو برده اند مگر فرصتی برای اندیشیدن به این امور جزیی و پیش پا افتاده دارند؟ در حین رانندگی به درخت ها و به آسمان شهر نگاه کردم. و سلامشان گفتم. و به همشهری هایی که در رفت و آمد بودند. من پاسخم را گرفته بودم. کجا می خواهی بروی؟ خارج؟ کجا از اینجا زیباتر و ناب تر؟ و نجوا کردم: من هستم، پس می نویسم و فیلم می سازم.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s