روایت سیامک قادری(زندانی کنونی جنبش سبز و سردبیر سابق کلمه) از رخ‌دادهای پس از انتخابات ۱۳۸۸

برای نخستین بار منتشر می شود
روایت سیامک قادری از رخ‌دادهای پس از انتخابات ۱۳۸۸
جـــرس: سه‌سال از رخ‌دادهایی که تاریخ انقلاب اسلامی را به سمت و سویی دیگر هدایت کرد، می‌گذرد و امروز، گذشت سه سال از مرگ جمهوریت نظام و استیلای یکسونگری بر ذهنیت حاکمیت خودکامه، بازخوانی رخ‌دادهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ را بیش‌از پیش غیرقابل اجتناب می‌سازد.

سالگرد انتخابات ۱۳۸۸ و وقایع پس از آن فرصتی را پیش‌روی گذاشت تا از دریچه دید یک روزنامه‌نگار و فعال رسانه‌ای این رخ‌دادها را بازخوانی کنیم تا مگر از این رهیافت تصویری فارغ از حب و بغض از تمامی آنچه بر این مردم رفت ارائه شده حقانیت اعتراض‌های مردمی پس از کودتای خردادماه ۱۳۸۸ اثبات شود.

در این سلسله یادداشت‌ها (که برای نخستین‌بار نشر می‌یابند) سیامک قادری که به اتهامات واهی هم‌اکنون در زندان اوین به‌سر می‌برد سعی دارد تا تصویری واضح از تمامی رخ‌دادهای پیش و پس از انتخابات پیش‌روی مخاطب قرار دهد.
سیامک قادری روزنامه‌نگار شاخص حوزه اجتماعی و سردبیر اسبق سایت کلمه که مردادماه سال ۱۳۸۹ پس از چند ماه شکنجه‌های طاقت‌سوز ازجمله ضرب و شتم و فروبردن سر در توالت و… به اتهام‌های واهی دوسال است که در زندان اوین به‌سر می‌برد و دادستانی انقلاب تاکنون با مرخصی وی موافقت نکرده‌است.

بنا به گزارش های رسیده به جرس، متن اولین قسمت از این یادداشت ها به شرح زیر در اختیار رسانه های سبز قرار گرفته است:

خاطرات سبز/ از تحریریه تا خیابان
امروز آن روز موعود است و ۴ سال تمام به امید این روز زیستیم و زجر کشیدیم و منتظر ماندیم تا بالاخره ۲۲ خرداد آمد آن هم در ماه خرداد ، ماه تغییرات وسیع که خاطرات خوش و ناخوش بسیار داشت.
یک ماهی می شود که تمام تلاشم و ذهنم را بر روی انتخبات متمرکز کرده ام و به کمک دوستانی بسیار عزیز که ذکر نام آنها در اینجا شاید امروز به صلاح نباشد این سایت را با همه کاستی هایش سرپا نگاه داشتیم تا روز موعود ۲۲ خرداد فرا رسد.
از چند روز پیش با دوستانی بسیار عزیزتر که برخی از آنها را هنوز هم ندیده ام اما همفکر و هم رای هستیم ، شبکه ای برای پوشش اخبار سایر نقاط ایران فراهم شده است و قرار است اخبار سایر نقاط غیر از تهران هم بر روی سایت کلمه منتشر شود.
سایت در طول ماه گذشته مشکلات فنی زیادی داشت اما همه پذیرفته بودیم که مشکلاتش را به جان بخریم تا در مسیر اطلاع رسانی حتی لحظه ای وقفه پیش نیاید.
امروز ۲۲ خرداد است و شناسنامه همه بر وبچه ها در جیبشان و همه پشت کامپیوترها هستیم . از تهران و سایر نقاط ایران خبر از شعبده بازی می آید و خبرهای تلخ تقلب دایم اره به روح و روان بچه ها می کشد با اینحال ما که دوم خرداد را چونان روز تولدمان واقعه ای بس عظیم می دانستیم به معجزه حضور ملت آگاه بودیم و هرگز تصور نمی کردیم چرخ روزگار بار دیگر سودای گذشتن از تن رنجور ایرانیان را دارد.
روز ۲۲ خرداد برای ما بسیار روز بزرگی بود، چرا که هر روز با نگرانی از بیداری و حضور کسانی آن را به شب می رساندیم که حضورشان هر تقلبی را در انتخابات خنثی کند؟
روزهای پایانی تا آن ۲۲ خرداد موعود روزهایش بسیار روشن بود و شبهایش پرستاره تر چرا که نشانه های حرکت ملت خاموش و معترض نمودار شده بود و با نشئه پیروزی بالاخره رسیده بودیم به نیمه های این روز بزرگ که هر لحظه اش بیم بود و نگرانی از اخباری ناخوشایند که همه آنها را بدون سانسور بر روی کلمه منتشر می کردیم تا متقلبان شرمگین شوند و تقلب رها کنند.

از یک ماه قبل کیهان وایرنا وفارس پیشگو شده و پیش بینی می کردند که قافله سالار این ملت رنج کشیده ۴ سال دیگر با هاله نور و چاه جمکران و توطئه های ترور و هزاران بیم و هراس دیگر ملت را با خود به چاله و چاهها خواهد کشاند اما چه باک ملت بیدار شده بود و همه منتظر ۲۲ خرداد و اکنون چیزی به شب نمانده بود.
از استانها خبرهای عجیب و غریب می رسید و از حوزه های رای گیری نزدییک وزارت کشور که مردم ساعتها برای آوردن برگه تعرفه در انتظار بوده اند. ایرنا خبر می داد که در خراسان معجزه ای رخ داده است و شهری با ۲۴۳ هزار واجد شرایط ، ۳۰۰ هزار برگ تعرفه را مصرف کرده است و سفارش تعرفه های جدید داده است !
کم کم نشانه های خستگی در چهره ها نمودار می شد و سیستم ارسال خبر بازی در می آورد. اول به گمان اینکه بازی همیشگی است تلاش کردیم تا اخبار تلنبار شده را منتشر کنیم اما ممکن نبود.
سایت نزدیک به یک میلیون بازدید کننده داشت ، سایتی که تا روز قبل نهایتا ۳۰۰ هزار بازدید را ثبت کرده بود. معجزه ای رخ داده بود ایا ؟
سایتهای دیگر هم چون قلم ، یاری و چمهوریت و اینده و … به رکود افتاده بودند و تو گویی هم بریده بودند . اما ماجرا چیز دیگری بود. دوستان در دولت و لشگر غیبی آنها که در سایه سار دلارهای نفتی ارتزاق می کردند با ترفندهایی آنقدر مراجعه به سایت را بالا برده بودند که دیگر رمقی و فضایی برای نفس کشیدن سیستم ارسال خبر باقی نمانده بود.
حالا ۴۷ خبر تقلب از استانها روی دستمان باد کرده بود و جمهوریت و آینده هم توقیف شده بود .یاری نیوز به یاریمان آمد و بخشی از خبرها را در آن سایت منتشر کردیم.
نتایج شمارش اراء در مالزی از همه زودتر منتشر شده بود و شوق انتشار آن همه را یاد روزهایی می انداخت که دوم خرداد ۷۶ خبر آن را برای ائلین بار از چین مخابره کرده بودند که نشان از پیروزی نور بر تارکی داشت .
در مالزیی افزون بر ۷۸ درصد به میر حسین رای داده بودند و این را شمارش آراء تایید می کرد اما ما عاجز از ارسال خبر بودیم.
هنوز نشئه این خبر سخرامیز در دهانمان بود و دوره تمدید شده توسط مجریان انتخابات به پایان نرسیده بود که خبرگزاری فارس اعلام کرد احمدی نژاد با بیش از ۶۰ درصد آراء پبروز شده است.
این چه شعبده بازی بود ؟ ساعتی نگذشت که ایرنا هم خبری به همان سیاق بر روی خروجی خود منتشر ساخت و همه را یاد شب انتخابات ۱۳۸۴ انداخت که کیهان ساعت ۱۰ شب ، یعنی زمانی که هنوز رای گیری ادامه داشت خبر از پبروزی بختک داده بود.
حالا دیگر مشخص شده بود که فاز اول عملبات مشترک تیم امنیتی ، دولت و رسانه هایش آغاز شده است .
این سه رسانه شوم دیرگاهی بود که این عملیات را پیش پیش اعلام کرده بود و به زعم آنها قرار بود پس از پیروزی احمدی ، رقیب زیر بار نرفته و انقلاب رنگی راه بیاندازد و شهر را به آشوب بکشد.
میر حسین پیامی دلگرم کننده داشت که شنبه جشن پیروزی را با مردم در خیابانهای تهران برگزار خواهد کرد و گفته می شد ستاد انتخابات به او گفته است متن پیروزی خود را آماده کند.
باری ، ساعت ۲ از نیمه شب گذشته بود که م.ف که افتخاری برای کمک آمده بود سکاندار کشتی بی سکان شد و همه رفتیم به امید اینکه معجزه حضور تمام شعبده ها و سحرها را باطل السحر باشد.
ساعت ۸ صبح شنبه صاعقه بر فرق خرداد و چشم اندازهای روشنش فرود امده بود. احمدی ۶۰ و اندی از آراء را از آن خود کرده و میر ما فقط ۳۰ و اندی را از ان خود ساخته بود!با اینحال هنوز بخش زیادی از آراء شمارش نشده بود .
شمارش آراء متوقف شده بود و محتشمی پور رییس کمیته صیانت از آراء در جمع خبرنگاران همه انتخابات را یک شعبده دروغ و تقلب و فریب خوانده بود.
م.ن اشک می ریخت و همه مبهوت از این کیش ، مات و مبهوت گوشه ای کز کرده بودند و و گاه و بیگاه نفس های آتیشن از سینه همراه با حسرت و آه به بیرون فوران می کرد.
سایت همچنان تعطیل بود و هیچ خبری نمی شد مخابره کرد. جر زنی آغاز شده بود . شکست را تحمیل کرده بودند و اجازه انتشار دلایل ایم شعبده را نیز به هیچ رسانه ای جز ایرنا و فارس و چند سایت رسوای دیگر نمی دادند.
تا ساعت ۲ منتظر ماندیم شاید بتوان با قلم از این سقوط اخلاق و شعبده نوشت و با این فریب و خیانت آشکار به امیدهای یک ملت مبارزه کرد اما دریغ که عنکبوتان چنان تارهایی تنیده بودند که کسی را یارای حرکت نبود.
ساعت ۲ روز شنبه تصمیم گرفتیم با تحریریه وداع کنیم و کلمه را رها به خیابان و نزد ملت رویم تا جوش و خروش خود را با آنها به اشتراک گذاریم.
اوضاع خیابان غیر عادی بود ، مقصد وزارت کشور بود تا بدانیم چه کسی بر روند شمارش نظاره گر است و خبری از شخص موثقی بگیریم.
خیابان فاطمی از ولی عصر بسته بود و عده ای مثل ما در خیابان ولی عصر سرگردان و حیران ، منتظر واقعه ای غیر از آنچه در حال وقوع بود.
چند قدم آن طرف تر ساختمان ایرنا که روزگاری یکی از زیباترین ساختمانهای این خیابان بزرگ محسوب می شد ، چونان دیوی سیاه قهقه پیروزی ناجوانمردانه سر داده بود.
عده ای شعارهای تند می دادند و لحظه به لحظه بر جمعیت دوراهی یوسف آباد افزوده می شد. عده ای یاران قدیم در مقابل ایرنا بهت زده به بهت و رنج مردمی که در خیابان فریاد می کشیدند، خیره شده بودند. به ناگاه یگانی از سرابازان متحد الشکل با باتوم به مردم حمله کرد و آنها را از سر فاطمی تا نزدیکی های دوراهی یوسف آباد عقب راند اما جمعیت دست بردار نبود و دایم شعار می داد و بی تاب بود.
برای بار دوم گارد ویژه از سر فاطمی به سوی شمال یورش برد و هر کسی که سر راه بود به باتوم می نواخت . زنی با یک ضربه باتوم به میانه جوی آب پرت شد و گویی از ناحیه گردن به شدت آسیب دید.
همه به سوی ایرنا پناه آوردند اما یگان حفاظت ایرنا راه بر نا آشنایان بست و تنها ایرنائیان اجازه ورود یافتند و بقیه مردمی که بیرون مانده بودند چند باتومی را تجربه کردند.
از میان یارانی که به درون ایرنا پناه برده بودند کسی مرا به اسم می خواند اما گویی رقبتی به پناه به این نارسانه خیانتکار باقی نمانده بود.
به همراه جمعیت تا نزدیکی های خیابان تخت طاووس تارانده شدیم . عده ای از جوانان هنوز مقاومت می کردند و به سختی کتک می خوردند.
هنوز خیابان تخت طاووس اوضاع عادی داشت که به ناگاه دودی سیاه رنگ مرا به آنجا کشاند . اتوبوسی در حال سوختن بود و کسی نیز در خیابان نبود گویی دچار حادثه ای طبیعی شده بود اما هیچیک از مسافران و حتی راننده آن در اطراف اتوبوس نبود.
درگیری و مقاومت مردم به خیابان تخت طاووس منتقل شده بود و دورتر از اتوبوس در حال اشتعال بازهم جایی که هنوز هیچکس به انجا نرسیده بود آتش از اتوبوسی دیگری زبانه می کشید. گویی تمام داخل و بیرون اتوبوس به مواد قابل اشتعال آغشته شده بود که به یکباره تمام خودروی عظیم در آتش یکدست زبانه می کشید.
فضا پر از دو و گاز اشک آوری بود که مردم به وسیله آن به شرق خیابان تارانده می شدند.
حالا حیابان مملو از انسانهای معترضی بود که هریک از گوشه ای در حال فرار بود. آن طرفتر چند جوان به خیال اینکه انقلاب شده است سعی داشتند با پاره آجری یکی از دوربین های کنترل ترافیک را از کار بیاندازند و فکر می کردند دیگر یاران آنها اتوبوس ها را به آتش کشیده اند حال آنکه ماجرا چیز دیگری بود.
هر از گاهی باک مملو از گازوئیل جوش آورده اتوبوس های در حال سوختن منفجر می شد و صدای مهیبی تمام خیابان را مملو می کرد و جمعیت از ترس فرار می کردند.
ماموران همه جا بودند و خیابات تخت طاووس تا میرزای شیرازی دست آنها بود و ناگزیر از خیابان موازی با تخت طاووس و از بغل هتل بزرگ تهران به سمت شرق فرار کردم.
مقابل روزنامه تازه تاسیس گسترش یکی از دوستان قدیم را دیدم که مثل راهزنان دستمالی در مقابل صورت خود بسته بود و داشت با گوشی موبایل خود فیلم برداری می کرد.
تازه از حج بازگشته بود و فرصتی کوتاه به دیده بوسی گذشت . چند متر آن طرف تر کپسول گاز اشک آوری منفجر شد و بدون خداحافظی یار قدیم را رها کردم و تا به خیابان تخت طاووس باز گشتم .
به سمت شرق می دویدم تا از تنفس گاز اشک آور که خیابان را رد سیطره خود داشت رهایی یابم. سر بزرگراه مدرس سیگاری روشن کردم و روی زمین نشستم و به امیدهای در حال دود شدن می نگریستم و افسوس می خوردم که چرا تغییر دولت برای ما اینقدر موضوع بزرگی است حال آنکه در بسیاری از کشورهای کوچکتر و کم اهمیت تر کم تاریخ تر از ما یک جابجایی کاملا عادی است.
یکی از درون خودرو به اسم کوچک من را صدا می زد . همکاری عزیزی که سالها پیشتر در خبرگزاری ایلنا با هم کار کرده بودیم و الان در سوربون دکتری تخصصی می خواند و تازه به ایران بازگشته بود.
نگاهی به چهره وحشت زده همسرش انداختم و دلیلش را بر رد چماق ها و باتوم هایی یافتم که سراسرماشین مزدا ۳ مشکی رنگش را داغون کرده بود.
تعارف کرد که سوار شوم ولی بهش گفتم که می خواهم در این برهه تارخی از مملکتم در خیابان و نزد مردم باقی بمانم و این ماجرا بنویسم تا فرزندم فراموش نکند که نامردمی هایی که پدرش تجربه کرده است را هرگز نیازماید.
سری به کوی دانشگاه زدم . کوی میزان الحراره سیاست ایران است . خود من سال ۱۳۶۸ نقش فعالی در یکی از جنبش های صنفی آن ایفا کرده بودم و در ۱۸ تیر خبرنگار رخدادهای ان بودم.
ابتدای امیر آباد از سر جلال توسط ماموران بسته شده بود و اجازه ورود خودرو و آدم نمی دادند بنا بر این از راه پشت قزل قلعه و از خیابان دهم وارد امیر آباد شدم .
دانشجویان وسط خیابان آتش روشن کرده بودند و شعار سر می دادند. شمال و جنوب امیر اباد و خیابانهای فرعی آن تحت کنترل نیروهای امنیتی بود .
ایستگاههای اتوبوس از جا کنده شده و برای جلوگیری از یورش نیروها وسط خیابان گذاشته شده بود. قلک های کمیته و همه سازه های کنار خیابان وسط آن واژگون شده بود.
کمی با دانشجویان گپ زدم و چند عکس یادگاری گرفتم. احساس می کردم خانه و محل خودم است . همسایه ها با شربت و غذا از دانشجویان پذیرای می کردند . آنها سالهاست به این کار عادت کرده اند . سال ۶۸ . ۱۸ تیر ۷۸ ، ۱۸ تیر ۷۹ و ۸۰ و ۸۱ و اکنون ۲۲ خرداد ۸۸ .
در چهره ماموران آهنگ حمله دیده نمی شد . این را تجربه به من می گفت و تازه از لباس شخصی های وحشی هم خبری نبود و میان دانشگاه و نیروی انتظامی چند سالی است که پروتکل های لازم الجرا وجود دارد مبنی بر عدم تعرض به دانشجویان.
ساعت ۹ شب افسرده و دمغ با ماشین به مبدان پونک محل زندگی ام باز گشتم و با شیشه های شکسته ایستگاههای اتوبوس، باجه های تلفن و بانک ها مواجه شدم . رفتم توی محل همه اهالی سر کوچه جمع شده بودند.
صاحب خانه ام را چند روز پیش متقاعد کرده بودم که رای بدهد و سر خیابان دیدمش که لبخند می زد . سرم را به زیر انداختم و بدون هیچ صحبتی به درون خانه خزیدم و بغض گلویم را می فشرد اما نتوانست بر من غلبه کند.
کورسویی از امید مانده بود. میر حسین اعلام کرده بود تسلیم این شعبده بازی خطرناک نخواهد شد و اجازه نخواهد ایران این خانه پارسیان بازیچه دست شعبده بازان شود.
بخش دوم:

امروز روز یکشنبه و درست 24 ساعت پس از فرود آمدن ضربه مرگ بار به امید مشارکت مردم است . هنوز برنامه ای برای اعتراضات سازمان یافته وجود ندارد و ابتکار عمل اعتراض ها به صورت فردی در جای جای تهران نمود دارد.
به یکی از دوستان تلفن می زنم تا با موتور مقابل ایرنا ببینمش که بتوانیم جاهای بیشتری از تهران را ببینیم. چند ساعتی مقابل ایرنا معطل شدم . موتور دوست عکاس من توقیف شده بود و دیگر امیدی به آمدنش نبود.
مردم آرام آرام دو طرف خیابان ولی عصر تجمع کرده و گاهی شعارهایی سر می دادند. میلی شدید من را به ایرنا فرا می خواند اما پای نای رفتن به این نارسانه خیانتکار را نداشت.
پشت شیشه های تیره قهوه ای رنگ ایرنا چهره یکی از مدیران جدید ایرنا را تشخیص دادم . آدم خوبی است اگرچه به اردوگاه غاصبان تعلق دارد . بهانه برای رفتن به سوی ایرنا فراهم آمده بود. به شوخی گفت : «چقدر بی ظرفیت هستید 11 میلیون تقلب که اینقدر سر وصدا ندارد!»
15 دقیقه ای با هم گپ زدیم . در خیابان نیروهای ضد شورش وارد عمل شده بودند و جمعیت را به کوچه های اطراف تارانده بود. یک جوان 18-19 ساله را کشان کشان به داخل خبرگزاری آوردند و در لابی ایرنا با یک مامور بازداشت کردند. مامور با تندی و فحاشی می گفت : «موتور آتش می زنی ؟» راستش هیچ موتور سوخته ای در اطراف به چشم نمی خورد و سر ولباس جوان هم نشان از درگیری و سیاهی آتش و بوی بنزین نداشت.

جوانک گریه می کرد ولی اجازه خروج از ایرنا را نیافت.
زن جوانی سر خود را پایین انداخته بود و بدون توجه به اینکه تجمع کنندگان مقابل ایرنا مردم عادی نیستند بلکه کارمندان این اداره هستند وارد شد و یک راست به سمت آب سرد گن رفت. چهره اش نشان می داد از حمله نیروی انتظامی وحشت زده است و سعی می کرد که توجه کسی را جلب نکند.
افسر یگان حفاظت ایرنا به طرفش رفت و ازش پرسید بفرمایید کارتان چیست؟ زن پاسخ داد امدم آب بخورم . مامور کمی تامل کرد تا آبش را بخورد . سه لیوان پشت سر هم و با اندکی تامل بین هر نوشیدن اما مامور دست بردار نبود وبالای سر زن جوان ایستاده بود و قیافه اش کم کم جدی تر و خشن تر می شد.
ناگهان روسری زن را گرفت و کشان کشان او را به طرف در خروجی برد. چند نفری اعتراض کردند اما مامور می گفت : من از قیافه ات خوشم نمی آیید و چند فحش نیز نثارش کرد و بالاخره او را به میان مامورانی رها کرد که باتوم خود را چشم بسته در هوا و زمین می چرخاندند . چند باتومی به بدنش اصابت کرد و اما توانست به انتهای کوچه مجلسی فرار کند.
خیابان خلوت شده بود و فقط تک و توکی در جرات حضور در ورودی های فرعی به خیابان ولی عصر را داشتند.
نیروی انتظامی به صورتی خاص و با طعمه قرار دادن چند مامور مردم را به خیابات اصلی کشانده و وقتی عده ای جوانان جرات می کردند برای زد و خورد به خیابان اصلی وارد شوند فوجی از آنها با باتوم به آنان حمله ور می شدند.
نیروهای لباس شخصی با ریش های تنک و گاه پر و جوانانی که نوع حرف زدنشان نشان از میهمان بودن در این محله را داشت به کمک نیروی انتظامی به صید بی باک ترین جوانان جمع مشغول بودند و چند نفری را هم پس از ضرب و شتم بسیار سوار ماشینی کردند که آنطرف خیابان در انتظار بود.
ساعتی همین وضع ادامه داشت تا زنان ابتکار عمل را در خیابان به دست گرفتند. تصور این بود که کسی زنان را مورد ضرب و شتم قرار نمی دهد و این خیالی باطل بود.
باتوم تشخیص نداشت به هرجایی از بدن هر کسی فرود می امد. دختران معترض فریاد یا زهرا سر می دادند و یک صدا فریاد سر می دادند که «روز زن مبارک «. گویی این هدیه دردآور را به عنوان هدیه روز زن پذیرفته بودند.
کش و قوس ادامه داشت و هزیمت تدریجی مردم دیگر جایی برای نظاره باقی نمی گذاشت.
پیاده خیابان ولی عصر را از مقابل خبرگزاری گز کرده به سمت ونک رفتم که گفته می شد مرکز درگیری هاست.
بین راه به یکی از یارانی که در ماجراهای 18 تیر با موتور همراهی ام می کرد زنگ زدم . او را با تاکسی اش در مقابل پارک ساعی ملاقات کردم.
عده ای پرچم به دست در خیابان تردد می کردند . برخی از جوانان با موتور از پایین ولی عصر یعنی همانجا که ساعتی پیش بودم به سمت شمال در حرکت بودند.
بالاتر از پارک ساعی چند سطل مکانیزه زباله در آتش می سوخت و در سراشیب خیابان ولی عصر به پایین حرکت می کرد.
خودروهای اندکی که به محل تجمع جوانان می رسید متوقف می شدند . جوانان مانع ایجاد کرده بودند. اگرچه صورت های خود با پارچه های شبز رنگ پوشانده بودند اما خشم و نفرت از پشت پارچه ها زبانه می کشید.
موتور سوارانی که نمادهایی از طرفداران احمدی را داشتند و از سمت جنوب می آمدند ، دشمنانی فرض می شدند که آن پایین برادران و خواهران آنها را لت پار کرده و دستگیر کرده بودند پس باید از موتور پیاده شده ، موتور آنها در آتش خیابان انداخته می شد ، موبایل آنها با کوبیدن به سنگفرش خیابان نابود می شد و تاوان باتوم های وارد آورده بر دیگران را به یکجا اینجا پس می دادند.
یکی از موتور سوارانی که باتوم خود را در پشت یقه اش فرو کرده بود و یک سرنشین اضافی مثل خودش هم ترکش بود . از ولی عصر به سمت ونک حرکت می کرد. موتور سوار جرات کرد و خواست از میان این راهبندان بگذرد.
چند نفر به موتور آویزان شدند و راننده هر چه سعی کرد نتوانست از کمند این دام برهد. به آنی موتور در میان شعله های آتش بود. موبایل ها و بی سیم آنان محکم به سنگ فرش خیابان می خورد و چوب های نتراشیده و سترگ بر سر وصورتشان باریدن گرفت.
ضربه ای به سر یکی از آنان وارد آمد و چنان صدای داد که من فکر کردم احتمالا مغزش ترکید. سعی کردم جوان سبز پوش را به آرامش دعوت کنم اما بی محابا بر سر و صورت و بدن جوان نگون بخت چوب می خورد تا اینکه خون که صورتش را گرفت به حال خود رهایش کردند.
این نفرت به قدری شدید بود که حتی توصیه های ما برای ترک خیابان به دلیل گسیل شدن نیروهای انتظامی هم نتوانست آنان را آرام کند . استدلال آنها این بود » چشم در برابر چشم » سالها بود که این اصل یک قاعده حقوقی در کشور بود و بخشش و فراموش کردن به شوخی بی جا می مانست.
خشونت آنقدر زیاد بود که از جمع فاصله گرفتم . یکی از دوستان خبرنگار از شهرستان زنگ زد و ماجرا را گفتم . خیلی شادمان شد!
زمان اینجا زود سپری می شد و این نشان می داد غریزه عدالت جوی درون از این مکافات پس از جنایت چندان هم ناراضی نبود اما یافته ها وخوانده هایم چیز دیگری می خواست.
خودم را جمع و جور کردم و خشونت جاری را با جزئیات برای دوست خبرنگارم تشریح کردم و ابراز نارضایتی از این موج خشونت در حال گسترش را هم چاشنی اش کردم و با کمال ناباوری شنیدم که دسوتم هم می گفت : «حقشان است دلت برایشان نسوزد!».
خسته این تضاد فکری کمی دورتر سیگاری دیگر روشن کردم . دورتر از این آشوب 3 نفر را دیدم نقاب غیر رنگی بر صورت زده و هریک 2 آجر بزرگ در دست از قسمتی از خیابان که هیچکس در آنجا نبود زیر چشم مراقب بودند کسی متوجه نیت آنها نباشد.
به یکباره آجرها را به سوی بانک تجارت رها کرده و شیشه های آن را فرو ریختند و به سرعت به طرف دیگر خیابان رفتند . نقاب از چهره برکندند و قیافه هایشان نشان داد که اهل این محل نیستند و ماموریتی ویژه آنها را به این نقطه کشانده است. خود را به درون جمعیت پارتیزانهای سبز پوش انداختند و از نظرها ناپدید شدند.
دیگر برایم مسجل شده بود که تخریب اموال عمومی ، واکنش طبیعی مردم خشمگین نیست بلکه توسط کسانی اجراء می شود که قرار است پروژه ای از پیش طراحی شده را به اجرا در آورند.
کمی دیرتر صحنه را ترک کردم چرا که مثل روز روشن بود این منطقه به زودی از دست این عده خارج می شود.
از یکی از کوچه های میدان ولی عصر خود را خیابان گاندی رساندم که به موازات ولی عصر با کوچه ها و پله هایی به ولی عصر مشرف است.
تمام خیابان گاندی پر بود از نیروهای ضد شورش و تجمع آنان در مقابل خروجی های ولی عصر نشان می داد که حمله قریب الوقوع است.
از انتهای یکی از کوچه های مشرف به ولی عصر صحنه را بار دیگر به نظاره نشستم . خیابان ولی عصر پر بود از دود و گاز اشک آور و دیگر اثری از آن مقاومت ها و درگیری ها به چشن نمی خورد.
نیروهای انتظامی با سلاح هایی که به اسلحه پینت بال شبیه بود به سوی جوانان در حال فرار شلیک می کرد.

گلوله ها پس از اصابت به آنان لکه روغنی سبز رنگی را از خود به جای می گذاشت که به راحتی قابل پاک کردن نبود.
این لکه ها نشان از هدف بودن این عده داشت و جوانانی که از ولی عصر متواری شده بودند در خیابان گاندی و یوسف آباد دستگیر می شدند.
شب چتر تاریکی را بر روی شهر کشیده بود و خیابان علاوه بر روشنایی لامپ های کم مصرف مهتاب گون ، از روشنای آتش های افروخته اینجا و آنجا روشن شده بود.
درگیری ها به میدان ونک و خیابان آفریقا کشیده بود و هزاران خودرو در فاصله غرب به شرق ورودی ونک به سمت غرب خودروها را خاموش کرده و بازار بحث سیاسی داغ بود.
از لاین شرق به غرب خیابان ، نیروهای انتظامی در تردد بودند و دایم نیروها به سمت خیابان آفریقا سرازیر بود . در تماس با یکی از خبرنگاران ساکن ظفر و میرداماد با خبر شدم که در گیری به خیابان میرداماد و میدان محسنی هم کشیده شده است.
ناگهان از شمال غرب میدان ونک جایی که یک تکه زمین مشجر سالهاست بدون صاحب در بر میدان ونک رها شده است ، شعله های بزرگی زبانه می کشد و علف ها و درختان خشک در آتش می سوخت.
معلوم بود عده ای در این نقطه حضور یافته اند و نیروهای انتظامی سر درگم میان جبهه اصلی در خیابان افریقا و این جبهه جدید می دویدند و هر کس را که در میدان ونک در حال تردد بود با باتوم مورد ضرب و شتم قرار می دادند.
نزدییک نیمه شب خیابانها خلوت تر شده بود اما اطلاع رسانی خودرو به خودرو و یا موتورسوارها حکایت از آن داشت که فردا تجمعی از میدان انقلاب به سوی میدان آزادی برگزار می شود.
این تجمع و تظاهرات به درخواست میر حسین موسوی تقاضا شده بود ولی وزارت کشور از دادن مجوز خودداری می کرد.
بیانیه جدید میرحسین تاکید داشت مردم به اعتراضات مدنی بدون خشونت خود ادامه دهند و فردا در راهپیمایی اعتراض امیز شرکت کنند.
به سوی کوی دانشگاه تهران در حرکت بودم ، مثل شب گذشته خیابان اصلی مسدود بود و به سودای نفوذ از معابر فرعی وارد مسیرهای مختلف شدم . تقریبا همه مسیرها یسته بود و راه ورود بر هیچ راکبی باز نبود .به
این همه نشان از پایان کار برای کوی دانشگاه داشت . در وقایع مربوط اعتراض های کوی دانشگاه معنی این چنین حرکتی یعنی آمادگی کامل برای دخالت و ورود به کوی دانشگاه.
خسته از خیابان گردیهای روزانه ، عازم میدان پونک شدم . در طول مسیر گویی حکومت نظامی شده بود. پلیس در تمام شهر حضوری محسوس داشت و شیشه های شکسته اماکن عمومی نشان از وقوع اعتراضاتی در جای جای شهر داشت.
طنین الله و اکبر از پشت بام منازل شنیده می شد و در محلات تمام اهالی سر کوچه جمع بودند و بازار بحث و گفت و گو داغ بود.
یک ساعتی سر محل ایستادم و بدون هیچ سخنی رفتار مردم را نظاره کردم. از جوانان در محلات خبری نبود و فقطط خردسالان و میانسالان و پیرها حاضر بودند و معلوم بود که جوانان حساب خود را از آنان جدا کرده و در گروههای همسال مشغول به فعالیتند.
ساعت 1 بامداد روز دوشنبه از میدان پونک گروهانی از نیروهای ضد شوررش به همراه یگانی موتور سوار که در میان آنها لباس شخصی هم دیده می شد از پایین میدان به بالا حرکت کرده و با زدن باتوم های خود به سپرها صدای رعب اوری را تولید می کردند . به هر کوچه می رسیدند شعارهایی در حمایت از رهبری می دادند و مردم را مجبور به عقب نشینی به خانه های خود می کردند.
شب از نیمه گذشته بود و من به دلیل اعلام اعتصاب عمومی برای فردا با خیال راحت ساعت 3 بامداد به رختخواب رفتم .
ادامه دارد …..

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s