نماهنگی در حمایت از حسین رونقی ملکی/ در حمایت از رونقی ملکی به رهبر: آقای خامنه ای پیش از واقعه بخوانید؛ مسیح علی نژاد

دانلود
مسیح علی نژاد: حسین هم یکی هست مثل بسیاری از ما همین اهالی وبلاگستان و می داند که صدایمان انعکاسی در رسانه ها و فضای رسمی داخل ایران ندارد با این همه امیدش را از دست نداد و  نامه ای نوشت به رهبری جمهوری اسلامی.

 ما که مدام آیه یاس می خوانیم یا منتظر حادثه می مانیم تا مرثیه بخوانیم، حالا  چقدر حاضریم در حمایت از حسین رونقی ملکی به همان  مشی و شیوه ی او چند خطی خطاب به مخاطبِ مشترک نامه اش که مقاوم اول جمهوری اسلامی هست، بنویسیم تا شاید اینبار مخاطب نامه ها بداند که حسین تنها امضا کننده ی آن نامه نیست. یا حداقل خود حسین بداند که او تنها نیست، یا خانواده اش بدانند که فرزندشان تنها نیست و تکثیر شده است.

 حُسنِ  تکرار کردنِ نامه ی حسین شاید این باشد که وقتی مقام ارشد یک کشور را خطاب قرار دهیم و تعداد نامه ها زیاد باشد رسانه های بزرگتر و رسمی تر هم کم کم ناگزیر به پوشش همراهی های اهالی وبلاگستان می شوند و آنوقت حداقل صدای حسین و خانواده اش کمی بلندترمی شود.

 تصمیم گرفتم نه به عنوان یک روزنامه نگار بلکه به عنوان یک وبلاگ نویس در همین وبلاگم در حمایت از نامه ی حسین رونقی ملکی،   کوتاه و مختصر نامه ای خطاب به رهبری جمهوری اسلامی با  همان زبان فاخرِ «حسین رونقی ملکی» بنویسم، زبان روزنامه با زبان وبلاگ فرق می کند و خودم هم نمی دانم تا انتهای نامه چقدر می توانم مثل حسین مبادی آداب بنویسم….

مقام رهبری جمهوری اسلامی!

حسین رونقی ملکی را می شناسید؟ گمان نمی کنم.  چون نه پدرش یکی از نزدیکان و وابستگان شما بود و نه باقی خانواده اش از مسولان این نظام. او  از یک خانواده ی محترم و معمولی آمده است و  مثل بسیاری از جوانان کشور اهل اینترنت و دنیای مجازی بود و دلش برای کشورش می سوخت و هر آنگاه که ایرادی و انحرافی و ظلمی می دید زبان به نقد می گشود و برای عبور از سانسور هم فیسلتر شکن هایی را می ساخت که همان فیلترشکن ها توسط مسولان رسمی همان کشور هم استفاده می شود تا وبلاگستان و وب اسیت های فیلتر شده را رصد کنند. حاصل اش شد سرنوشتی که برای خیلی های دیگر رقم زده اند؛ زندان. آن هم ۱۵ سال. یعنی جوانی اش را آنجایی پیر می کند که وعده داده شد دانشگاه ایران خواهد شد اما شکنجه گاهی شد که روح و جسم جوانان در بند را هم مریض کرد.

آقای خامنه ای !

حسین رونقی ملکی  به گفته ی خانواده اش وقتی که به زندان رفت سلامت بود اما حالا چه؟  در زندان کلیه هایش آسیب دیده اند و  در همین دوران حبس تاکنون  چندین بار  تحت عمل جراحی قرار گرفت بی آنکه یک روز اجازه مرخصی یابد تا خارج از زندان کنار خانواده اش نفس بکشد.

 

حسین به « دخالت اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات در امور قضایی و سلب استقلال این قوه و احیای حقوق زندانیان سیاسی و خانواده هایشان نظیر برخورداری از مرخصی، تلفن و ملاقات» اعتراض دارد و برای همین حقوق قانونی و ساده دست به اعتصاب غذا زده است  و برای شما هم نوشت که اگر هر اتفاقی بیافتد مسولیت اش با مسولان جمهوری اسلامی است.

پدر و مادر حسین هم می گویند  بارها و بارها  به بسیاری از مسولان  نامه نوشته اند اما جوابی نگرفته اند و با صدایی زخمی و شکسته گفته اند که اجازه ندهید فرزندشان در زندان کشته شود.

 

آقای خامنه ای !

یک بار،  فقط یک بار پیش از واقعه از خود بپرسید پدر و مادر حسین رونقی ملکی در یک کشوری که داعیه رافت اسلامی و  رعایت حقوق انسانی دارد برای چه چیزی گریه می کنند؟

برای اینکه فرزندشان از حق ملاقات و مرخصی و مداوا و تلفن برخوردار باشد؟

چرا باید حقوقی که در همین قانون اساسی کشور برای  زندانیان در نظر گرفته شده است، ایچنین غیر انسانی و همانند  کهریزک و گوآنتانامو جیره بندی شود تا خانواده ای اینچنین در برابر فرزندشان بشکنند و با گریه حقوق ساده ی فرزند دربندشان  را  طلب کنند؟

باورش برای  ما سخت نیست که شما صدای این گریه  ها و این واژه های سرشار از رنج خانواده ای که جرم فرزندشان فقط آگاهی رسانی بود را می شنوید او هیچ پاسخی نمی دهید  تا روزی که اتفاقی دامن یک شهروند را می گیرد سپس به چند مسوولِ خاطی تندی می کنید .

باورش ولی  اینجا سخت می شود که چطور یک زندانی که از تمامی حقوق اش محروم شده است و می داند که نامه هایش خوانده نمی شود اما همچنان فاخر و با زبانی سرشار از ادب برای شما می نویسد.

 آدم وقتی بیمار می شود زبان تلخ و تند خو می شود اما همین جوان با تمام رنج و بیماری تن و جسم اش ، زبان اش ولی بیمار و آلوده به زبان تلخی هایی که بارها و به کرات از بازجویان دیده است نشد و با زبانی فاخر  نامه اش را با «عرض ادب» شروع کرد و همان ادب تمام کرد، آنچه که برای من و بسیاری از ما دشوار است وقتی که به خاطر می آوریم، امیدرضا میرصیافی یک وبلاگ نویس دیگر نیز در همان زندان جانش را از دست داد.  وقتی که به خاطر می آوریم، جانِ هدی صابر را نیز  در روزهای  اعتصاب غذا  در زندان ستاندند. وقتی که به خاطر می آوریم امیر جوادی فر  را، محمد کامرانی را، محسن روح الامینی را …..وقتی به خاطر می آوریم آمار زندانیان امنیتی را که جرم شان هرچه بوده سزایشان مرگ در زندان نبود…

 

در کنار همه ی اینها وقتی  معاون دادستانی که مسولیت امور زندان ها را در دوران انتخابات عهده دار بود می گوید مرگ و میر طبیعی است و عزاراییل به زندان هم می رود، دیگر سخت می شود عنان زبان نگاه داشت و سراسرِ حاکمیتی که حرمتِ انسان نگاه نمی دارد را واژه بارانِ دشنام نکرد.

 

حضرت آیت الله خامنه ای !

اعتراف می کنم مثلِ حسین رونقی ملکی ماندن سالهاست که برای بسیاری از شهروندان ایرانی دشوار است، پیش از اینکه همین یکی  جوانِ رسمِ ادب به جای آورده را جان به سر کنند صدایش را بشنوید که بعد از حسین کمتر کسی دیگر همانند او برای شما نامه خواهد نوشت. بترسید از روزی که حسین رونقی ملکی ها آخرین نامه نگاران به شما باشند و باقی به جای نامه سراغِ نشانه های دیگری برای گرفتن حقوق ساده ی به زیرپای گذاشته شان بروند….

دلنوشته برای حسین رونقی ملکی
بابک

تنها چند روز دیگر مانده تا شمارش ایام به نهصد برسد… عمری است نهصد روز… نهصد روزی که هر دقیقه‌اش یک سال گذشته و شاید حتی بیش…! این روزها و دقیقه‌ها سنگین‌تر هم می‌گذرند… در هر ثانیه هزاران بار درد به تمام وجودش می‌پیچد و در تمام استخوان‌هایش خودی نشان می‌دهد. شاید بارها و بارها سفیر مرگ را در جلوی دیدگانش دیده بود که دیگر تصمیمش را گرفت که دست رد به سینه این سفیر نزند و حتی قدمی استوارتر: برایش دعوتنامه‌ای بفرستد و او را به سلول تاریک خویش در بند ۳۵۰ اوین فرا خواند. آری. تصمیمش را گرفت و اعتصاب غذا را آغاز کرد. اعتصابی که پزشکان آن را مرگ حتمی او اعلام کردند.

می‌دانی از که سخن می‌گویم؟! این روزها زیاد اسمش را دیده و شنیده‌ای. از دیار ستارخان و باقرخان این بار رعنایی غیور مرد تیتر شده است:

حسین رونقی ملکی
وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر و مسئول کمیته مبارزه با
سانسور و فیلترینگ در ایران پروکسی

هشتصد و نود و اندی روز پیش زندان اوین گام‌های استوار روح بزرگی را به خود دید که در قالب جوانی تنومند در سلامت کامل جسمی، استوار آمده بود تا تاوان بدهد:

تاوان فهمیدن درد و تاوان روشن کردن چراغ آگاهی برای مبارزه با ظلمت جهل و استبداد و خودکامگی؛

زندگی‌اش یکپارچه فریاد شد برای آزادی ایران. بی هراس از کوتاه شدن سال‌های عمر و از دست دادن طلوع خورشید روزهای پرشور جوانی.

«از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است!»

و آستین همت بالا زد. نه در انتظار کسی نشست و نه در انتظار روزی
«جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است!»

برای نبرد با ظلمت جهلی که شالوده دوام حکومت استبدادی بر پایه آن بنا شده بود، چراغ برافروخت و سلاح آگاهی برگزید تا تیشه‌اش را به ریشه زده باشد.

نبرد ناجوانمرادنه بود؛ زیرا دشمن با سلاح زور و تزویر به میدان آمد، او را به بند کشید و دردهای بسیار به جانش تحمیل کرد تا صدایش خاموش شود. امروز حسین عزیز ایران، یک کلیه‌اش را از دست داده و در شرایطی که وضعیت جسمی او بسیار وخیم گزارش شده، دستان سیاه استبداد او را از داشتن حقوق اولیه انسانی محروم کرده است.

«شیونم را بشنوید ای از قفس آزادها
بوی غربت می‌دهند این آخرین فریادها
من به خود می‌پیچم اینجا و در آن سو جغدها
جشن می‌گیرند در کنج خراب‌آبادها
له شدن در زیر پای آهوان آسان‌تر است
از چنین پرپر شدن در رهگذار بادها

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s