در ستاد انتخابات ۸۸ چه گذشت؟ روایت یک روزنامه نگار

فرشته قاضی: بعد از انتخابات ریاست جمهوری 88 روزنامه نگاران بسیاری بازداشت و در سلول های انفرادی بندهای 209، 240 و 2 الف سپاه زندانی شدند؛ روزنامه نگارانی که با وثیقه های سنگین آزاد و سپس به حبس های تعزیری محکوم شدند و تعدادی از آنها همچنان در بند 350 زندان اوین و همین طور زندان رجایی شهر به سر می برند.

احسان محرابی یکی از این روزنامه نگاران است که پس از انتخابات 88 بازداشت و در سلول های انفرادی بندهای 240 و 209 زندانی بوده و سپس به یک سال حبس تعزیری محکوم و در بند 350 زندان اوین به سر برده است.

با او در مورد فضای پس از انتخابات 88 مصاحبه کرده ایم؛ و فضای حاکم بر بندهای 209 و 240 و بازجویی ها. این مصاحبه در ذیل می آید.

بخش دوم مصاحبه این روزنامه نگار که به بازگویی وقایع ستاد انتخابات وزارت کشور در روزهای انتخابات و پس از آن و همچنین یکسال زندگی در بند 350 اختصاصی دارد در شماره بعدی «روز» منتشر خواهد شد.

آقای محرابی، خبرنگار پارلمانی و از روزنامه نگاران باسابقه روزنامه های اصلاح طلب است که در روزنامه های فرهیختگان،توسعه، همبستگی، اعتماد ملی و… قلم زده است.

 

 ممکن است برگردیم به فضای همان روزهای نخست بعد از انتخابات 88 و با توجه به فضای آن زمان بگویید آیا فکر میکردید بازداشت شوید؟

سال 88، بعد از انتخابات، چون خیلی از بچه های روزنامه نگار بازداشت شده بودند، من هم به نوعی احساس میکردم ممکن است بازداشت شوم. روز انتخابات در ستاد انتخابات وزارت کشور بودم و خیلی از فضای بیرون خبر نداشتم. فردای همان روز در مورد نتیجه انتخابات با بی بی سی مصاحبه کردم؛ بعد که از ستاد انتخابات بیرون آمدم با فضای عجیبی مواجه شدم. عجیب از این جهت که اصلا از فضای بیرون خبر نداشتم و نمیدانستم چه فضایی حاکم است. پس از اولین نمازجمعه بعد از انتخابات هم باز با بی بی سی مصاحبه کردم؛ در اصل من گاهی به نمازجمعه می رفتم و معتقد بودم که نمازجمعه تهران در تحولات سیاسی کشور تاثیر گذار است و یک روزنامه نگار باید از نزدیک در جریان آن باشد. یکبار دیگر هم درباره برخوردها و بازداشت ها با بی بی سی مصاحبه کردم اما بعد کم کم فضا اینقدر بد شده بود که ترجیح دادم محتاط تر باشم ومصاحبه نکنم. اگر هم صحبتی میکردم با عنوان شاهد عینی مطرح می شد.اما به مرور این حس که ممکن است بازداشت شوم برایم کمرنگ تر شد. با خود فکر میکردم که اگر میخواستند مرا بازداشت کنند همان اوایل می کردند، اما خب همچنان استرس وجود داشت به حدی که شبی ساعت 1 زنگ خانه ما را زدند. فکر کردم آمده اند مرا بازداشت کنند. جواب ندادم و روز بعد متوجه شدم همسایه کاری داشته. آن روزها به شوخی به بچه ها می گفتم من نزدیک خاوران می نشینم و کسی حوصله نمیکند این همه راه بیاید و مرا بازداشت کند. برای سایر همکاران هم همین فضا بود؛ترس مداوم که الان می ریزند و بازداشت میکنند. خب آن زمان هر شب در خانه یکی را می زدند و با خود می بردند. همکارانم می گفتند این فضای ترس و استرس به بچه هایشان هم منتقل شده؛ آنها با هر صدای زنگی از جا می پریدند و نگران بودند. همین حس به بچه ها هم منتقل می شد. از طرفی برخی بازداشت ها در تحریریه ها انجام گرفته بود. مثلا عبدالرضا تاجیک را بار اول از تحریریه بردند و همین طور نوربخش، سردبیر فرهیختگان را. فضا طوری بود که همه منتظر بازداشت بودند. اکثرا آماده بازداشت بودند و… تا 18 بهمن وقتی که من خانه نبودم به خانه ریختند و برادرم را که خانه ما بود بازداشت کردند و با خود بردند. وقتی من به خانه برگشتم مرا هم بازداشت کردند.

 

برادرتان را چرا بازداشت کرده بودند؟

ابتدا فکر میکردم به جای من اشتباهی او را بازداشت کرده اند؛ البته این گمان هم بود که ممکن است گروگان گرفته باشند تا من خود را معرفی کنم. بعد وقتی خودم بازداشت شدم و مرا سوار ماشین کردند که ببرند،عکس خودم را دست آنها دیدم و متوجه شدم اشتباهی نگرفته اند؛به نوعی گروگان بود که من خودم را معرفی کنم. برادرم نه روزنامه نگار بود نه فعالیت خاصی داشت و نگران او بودم، البته او را برده و چند ساعت بعد به خانه بازگردانده بودند. من که به خانه برگشتم دیدم همه جا را تفتیش کرده اند؛ چمدانی داشتیم آن را شکسته بودند. برخی وسایل من و همچنین ماهواره را برده بودند و خانه کاملا به هم ریخته بود. نیم ساعتی خانه بودم و استرس داشتم فیلم گذاشتم که با آن مشغول شوم و به بازداشت فکر نکنم اما نیم ساعت نکشید که آمدند.

 

از وزارت اطلاعات بودند یا از سپاه؟ برخوردها چگونه بود موقع بازداشت؟

حکمی که نشان نداده بودند؛ نه به برادرم نه به من. البته صورت جلسه ووسایلی را که از خانه برده بودند به برادرم داده و از او امضا گرفته بودند. مرا که می بردند سوار ماشین بکنند پرسیدند از وحید پوراستاد شماره ای داری؟ گفتم نه. فهمیدم که دنبال او هم هستند. نگفتند که از وزارت اطلاعات هستند یا از سپاه. به همسایه ها گفته بودند که به خاطر مواد مخدر آمده ایم؛ این آقا شیشه جابه جا میکند و… توی راه از محله سابق من که رد شدیم، یکی از آنها گفت اینجا محله سابقت هست! گویا میخواستند بفهمانند که همه چیز را درباره من میدانند. خیلی لحن زننده ای داشتند؛ سعی داشتند ارعاب ایجاد کنند، می گفتند اینجا خانه تیمی بوده و…

 

و بعد کجا منتقلتان کردند؟

حوالی سیدخندان ماشین ایستاد و ماشین دیگری کنار ماشین پارک کرد. مرا تحویل آن ماشین دادند و به اوین بردند. بهمن ماه بود. خانواده ها هنوز آن موقع جلوی زندان تجمع میکردند. هنوز بازداشت شدگان عاشورا آزاد نشده بودند و خیلی خانواده ها جلوی اوین بودند. البته من قبلا بازداشت نشده بودم و اوین را هم ندیده بودم؛ چشم بند هم داشتم و نمیدانستم کجا هستم. بعدها متوجه شدم که اوین است. لباس زندان و مسواک و حوله و خمیر دندان دادند و یک پلاستیک که لباس های خودم را در آن بگذارم. بعد عکس گرفتند و گفتند چمباتمه بنشین رو به دیوار. احساس میکردم افراد زیادی بازداشت شده اند، دور و برم شلوغ بود و اسم یک نفر را شنیدم که گفت قربان پور هستم. فکر کردم فرشاد قربان پور را هم گرفته اند که البته بعدتر او هم بازداشت شد اما کسی که ان روز صدایش را شنیده بودم یکی از دانشجویان دانشگاه شریف بود. شب بود و یکی دو ساعتی شاید هم بیشتر؛ می گفتند بنشین. بعد می گفتند بایست و باز دوباره همین نشستن و یا سر پا ایستادن ادامه داشت. فضای بدی بود. یکی می گفت اعدامی ها را آوردند یکی می گفت تازه رسیدید اینقدر می مانید که موهایتان مثل دندان هایتان سفید شود و… مدام اینها را می شنیدم تا بردند طبقه بالا.گویا معاینه پزشکی بود و می پرسیدند که سیگار می کشی یا نه و موقع بازداشت کتک خورده ای یا نه و از این سئوالات. من نمیدانم چه مدت توی این صف بودم که یکباره افتادم؛ سرم ضربه خورده بود و خون آمد. مرا بردند و سرم زدند. با خود گفتم شاید فرجی بوده که امشب بازجویی نشوم اما تا سرم تمام شد بردند توی اتاقی و پشت نیمکتی که شبیه نیمکت های تک نفره مدارس بود نشاندند. آن وقت یک آقایی آمد که بعد متوجه شدم «مهدوی» سرتیم بازجویی از بچه های نهضت آزادی است. البته این را بعدها متوجه شدم و تعجب هم کردم چون من رابطه ای تشکیلاتی با نهضت آزادی نداشتم.

 

و بعد بازجویی ها شروع شد. بیشتر حول چه محوری بود؟ چه میخواستند و چه می پرسیدند؟

مهدوی ابتدا پرسید که کجا زندگی میکنم. گفتم خاوران. گفت: «تو چرا؟ بچه های خاوران که نباید اصلاح طلب باشند». بعد طوری که انگار میخواهد سر شوخی را باز کند گفت چرا موبایلت به اسمت خانمت است؟ همه چیز را بردارد و در برود چه میکنی… و کم کم وارد بازجویی شد.گفت تو با دکتر قدیمی از بی بی سی چه رابطه ای داری. گفتم من چنین کسی را نمی شناسم. اما فهمیدم که احتمالا به کامپیوتر من نفوذ داشتند و میدانستد با چه کسانی ارتباط دارم. من همیشه دوستانم را به شوخی دکتر خطاب میکنم و فکر کرده بودند علی قدیمی، دکتر است. مثل اینکه چک کردند و باز آمدند و گفتند با علی قدیمی چه ارتباطی داری. گفتم در روزنامه اعتماد ملی همکارم بوده. بعد از آرش حسن نیا پرسیدند و…. همین طور بین بی بی سی و رادیو فردا بازجویی ها متمرکز بود؛ میگفتند تو با بی بی سی و رادیو فردا ارتباط داری. بنویس با چه کسانی و به چه شکلی این ارتباط هست. تا نزدیک صبح همین طور بازجویی ادامه داشت که بازجوگفت این حرف های تو قابل قبول نیست، من می روم. تا برگردم خوب فکر کن و درست جواب بده. یکی دو ساعتی روی همان صندلی در حال چرت و بیداری بودم که صبح شد، بازجو با یک سینی بازگشت که در آن صبحانه بود. رفت توی فاز صحبت های دیگر که ما نمیخواهیم با هم درگیر شویم ما برادریم نمیخواهیم در سرنوشت کشور اخلالی ایجاد شود و کشور به هم بریزد و بعد باز بازجویی ها همین طور از سر گرفته شد. من راجع به تخلفات مالی دولت گزارش هایی نوشته بودم که بازجو گفت تو سیاه نمایی کرده ای. گفتم اینها را پورمحمدی، رئیس سازمان بازرسی کشور اعلام کرده و ما گزارش نوشته ایم اگر سیاه نمایی است او کرده و به ما چه ارتباطی دارد.بازجویی تا ظهر ادامه داشت. ظهر گفت فردا سراغت می آیم درباره فراکسیون اقلیت مجلس و تابش و بقیه صحبت کنیم. بعد مرا به سلولی بردند که بعد فهمیدم در بند 240 هستم. ده روز تمام سراغ من نیامدند و در سلول انفرادی بودم. آن ده روز بلاتکلیف و در سلول انفرادی ماندم تا مرا برای بازپرسی بردند. توی ماشین متوجه شدم اکبر منتجبی و حسن ظهوری هم بازداشت شده اند.مرا بازگرداندند و به سلول دیگری در همان بند بردند که از دیوار نوشته ها فهمیدم عمادالدین باقی در آن سلول بوده.

 

 بعد چه اتفاقی افتاد؟

بعد از بازپرسی باز چند روزی در سلول بودم و کسی سراغم نمی آمد تا اینکه یک روز در سلول را زدند؛ یک فردی بود که بین زندانیان به «محراب» معروف بود و در حد مدیر کل وزارت اطلاعات بود رتبه اش از بازجو بالاتر بود. پرسید چند وقت است اینجایی؟ گفتم حدود 14 روز. گفت چند بار بازجویی شدی؟ گفتم همان روز اول. بعد گفت میخواهی بروی عمومی؟ خوشحال شدم که به بند عمومی می روم و گفتم بله. در سلولی را زد که از صدا متوجه شدم کیوان مهرگان آنجاست. بعد مرا به سلولی بردند که 5 نفر در آن بودند. در اصل معروف بود به سوئیت های 240 و وقتی میخوابیدیم، دراز که می کشیدیم کنار هم دیگر جا برای تکان خوردن هم نبود. سیاسی هم نبودند؛ یکی به دلیل عتیقه جات بازداشت شده بود و یکی مسائل بانکی داشت و… اما یکی از آنها از بچه های بهایی بود که روز عاشورا بازداشت شده بود.

 

و همچنان بازجویی نداشتید و سراغ شما نمی آمدند؟

5 روز گذشت و کسی سراغم نیامد اما یکباره بازجویی ها شروع شد. بازجو فرد جدیدی بود و برخوردش هم با بازجوی قبلی متفاوت بود. فحش های خیلی بد میداد، توهین میکرد و مدام مورد ضرب و شتم قرار میداد. من خبرنگار پارلمان بوده ام و نکته جالب این بود که می پرسید با کدام نماینده آشنا بودی؟ می گفتم مثلا فلان نماینده، می گفت از اینجا بیرون رفتی حتما برو به او بگو که کتک ات می زدیم. بازجویی ها هر روز ادامه داشت و باز مرا به انفرادی بردند. یک روز ما را جایی بردند و گفتند ملاقات با دادستان است. آنجا چهره های دیگری را که بازداشت شده بودند دیدم از جمله علی ملیحی را دیدم و بهاره هدایت را.دادستان با ما صحبت کرد یکسری جزئیات پرسید و گفت قاضی شما دستور آزادی تان را ظرف روزهای آینده صادر میکند. ما هم خیلی خوشحال شدیم. بعد ما را به سلول بازگرداندند و یک روزی بازجویی نشدم اما دوباره بازجویی ها شروع شد و این بار خیلی سخت بود چون انتظار آزادی را داشتم اما بازجو گفت که دستور آزادی ات را قاضی صادر کرده اما من جلوی آن را گرفته ام. در کوتاه زمانی که اجازه تلفن به خانواده ام را دادند متوجه شدم که درست می گویند و حتی از خانواده کفالت هم خواسته بودند. اما بازجویی ها به همان شکل ادامه داشت و شدید تر هم شده بود تا پنج شنبه قبل از عید آمدند و گفتند منتقل می شوی. کنار دیوار ایستاده بودم که یک آقایی با لهجه اصفهانی به پشت من زد و گفت این را ببرید بازجویش کارش دارد. مرا بردند اتاق بازجویی، افراد جدید هم اضافه شده بودند. بازجو گفت همه چیز را بگو تا بگذارم آزاد شوی. گفتم من چیزی ندارم که بگویم هر چه بوده گفته ام. گفت عید نمیخواهی پیش خانواده ات باشی؟ گفتم میخواهم اما حرفی ندارم. گفت برو بیرون و مرا بیرون بردند بعد بازگرداندند توی اتاق بازجویی. یک آقای دیگری بود که نقش بازجوی خوب را بازی میکرد. گفت یک روز می شکنی الان همه چیز را بگو و برو. بعد گفت وقتی گفتیم برو بیرون هیچ درخواستی نکردی و سریع رفتی پس نمی خواهی خانواده ات را ببینی. گفتم حرفی ندارم. از 240 به 209 منتقلم کردند و بازجو گفت اینجا بهتر از تو پذیرایی میکنیم. باز انفرادی بودم و از دیوارنوشته ها متوجه شدم علی زمانی و آرش رحمانی پور هم که اعدام شدند در آن سلول بوده اند. در انجا هم چند روز بعد مرا به سلول چند نفره بردند که مهدی اقبال آنجا بود یک نفرهم گلدکوئیستی بود و فرد دیگری هم در ارتباط با شیشه بازداشت شده بود؛ یاسر معصومی که در تجمع گرفته بودند و یک نفر هم به اسم سیامک رحمانی بود. 9 روزی از عید گذشته بود که بازجو آمد در سلول گفت نمیخواهی حرف بزنی؟ و باز مرا به اتاق بازجویی برد خیلی جلسه سختی بود با ضرب و شتم های شدید و زیاد و من دلیل حساسیت شان را نمی فهمیدم. فکر میکردم مساله مصاحبه های بی بی سی است. می گفتم همه را گفته ام. بعد گفتند حاضری با ما همکاری کنی؟ دوستانت در بی بی سی اگر با اسم دیگری ایران آمدند به ما خبر میدهی؟ گفتم من آدم فروش نیستم و… در بازجویی ای که گفتم خیلی سخت بود گفتند که تو به اربیل و وان و نخجوان سفر کرده ای بگو با چه کسانی دیدار داشتی و چه ها کردی و… فهمیدم که نسبت به این سفرها هم حساس هستند. بعد آن جلسه باز مرا به انفرادی بردند و اوایل اردیبهشت مرا مجددا به بازپرسی بردندو درباره بی بی سی و مصاحبه های بی بی سی سئوال کردند و همین طور مصاحبه ای که با رادیو فردا داشتم. بعد بازگرداندند به سلولی که یک نفر به اسم سعید موسوی آنجا بود می گفت هر کسی آمده اینجا آزاد شده و من مانده ام. گفتم من تا مرز آزادی رفتم و نشد و دیگر مایوس شده ام و انتظار آزادی ندارم. در سلول چند نفره از یاسر معصومی شنیده بودم که مصطفی تاج زاده و رمضان زاده و عده دیگری به مرخصی رفته اند ولی من دیگر امیدی نداشتم و می گفتم که اگر قرار بود آزاد شوم همان زمان می شدم. اما 12 اردیبهشت مرا بردند انگشت نگاری کردند و بعد هم آزاد شدم.

 

اشاره به بازپرسی داشتید. بازپرسی کجا انجام می گرفت؟

همان دادسرای اوین. در شعبه 3 که آقای کیامنش بازپرس بود.

 

اخبار زیادی درباره شکنجه و تهدیدهایی که در بازجویی ها و در بندهای 240، 209 و بند 2 الف سپاه در جریان است منتشر می شود؛ برای شما چگونه بود؟ تهدید ها به چه شکلی بود؟

برای من بخش عمده اش ضرب و شتم های شدید در اتاق بازجویی بود. تحقیر روحی که میکردند، فحش های رکیکی که حتی به خانواده و نزدیکانم میدادند، تهدید میکردند که به خانواده ات آسیب میزنیم. راجع به خصوصی ترین مسائل زندگی ام می پرسیدند و می گفتند کاری میکنیم همسرت از تو جدا شود و… اینها در اصل شیوه های مرسوم شان بود که اعمال میکردند.

 

در مدتی که در 240 و 209 بودید ملاقاتی با خانواده داشتید؟ تماس های تلفنی به چه صورتی بود؟

من یکبار قبل از عید ملاقات داشتم اما بعد گفتند دیگر ممنوع الملاقات هستی؛هیچ تماسی هم نمیگذاشتند بگیرم. قبل از عید یکبار اجازه تماس دادند که بازجو کنارم نشسته بود و گفت فقط احوالپرسی کن و بگو خوب هستی و هیچ حرف دیگری نباید بزنی. آن موقع خانواده ام از دادستانی برای ملاقات نامه گرفته بودند که بازجو اجازه نداد. کاملا مشخص بود که همه چیز را بازجوها تعیین میکنند نه دادستان و نه قضات.

 

و بعد از آزادی، دادگاه شما برگزار شد؟ دادگاه به چه شکلی بود؟

بعد از آزادی فقط خانه بودم، کاری نداشتم تا زنگ زدند گفتند بیا دادسرای اوین. رفتم دفاع آخر را از من گرفتند و اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق مصاحبه با بی بی سی و رادیو فردا را تفهیم کردند. برای 28 مرداد احضاریه برای برگزاری دادگاه آمد که عقب افتاد و 18 مهر برگزار شد. قاضی پرونده ام مقیسه بود که برخوردش خیلی زننده و همراه با فحش و توهین است. با اینکه آقای علیزاده طباطبایی، وکیلم هم حضور داشت اما خیلی توهین کرد و اصلا توجهی به حرف های من نداشت. من گفتم آقای احمدی نژاد هم با رسانه های خارجی مصاحبه میکند چه اشکالی دارد؟ قاضی مقیسه با لحن خیلی بدی گفت هر غلطی احمدی نژاد کرد تو هم باید بکنی؟ بعد گفت تو نمازجمعه هاشمی با بی بی سی مصاحبه کرده ای. گفتم نه نمازجمعه رهبری بود نه هاشمی. یکباره گفت حالا مال هر خری بوده چه فرقی میکنه، مهم اینه که مصاحبه کردی. بعد هم که حکم یکسال زندان داد و در دادگاه تجدید نظر هم قاضی زرگر تایید کرد. والب اینکه قاضی زرگر پدر همسر حسن یونسی بود که در زندان هم اتاقم شد.

 

و بعد مجددا بازداشت شدید و این بار برای یکسال به زندان و بند 350 رفتید. آنجا چگونه بود وقتی رفتید خیلی از روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و دانشجویی سرشناس در آن بند بودند می توانید کمی از فضای آنجا بگویید؟

وارد بند که شدم حسین مرعشی را دیدم و بعد عبدالله مومنی. طبق تقسیم بندی ها به من گفتند بروم اتاق 9. آنجا خیلی ها را دیدم و با چهره های جدید هم آشنا شدم که برایم خیلی جالب بود و کمتر می شناختم مثلا ماهان محمدی که نزدیک 7 سال بود بدون مرخصی در زندان بود. از عاشورایی ها، بابک داشاب، ارسلان ابدی و کیارش کامرانی که خیلی بد شکنجه شده بودند. بهمن احمدی امویی بود، علی جمالی، اسدی زیدآبادی، علی ملیحی و… چند روزی که گذشت پرسیدم برادران علایی کجا هستند؟ گفتند آنها مرخصی اند. فردای همان روز آرش علایی را آوردند و من دیگر تصمیم گرفتم سراغ از کسی نگیرم و یادی از کسی نکنم که مبادا او را بیاورند آنجا. آرتین غضنفری را اوردند، هانی محمدزاده، جوان ترین زندانی سیاسی بودکه دانشجوی دانشگاه شریف بود. وقتی وارد بند 350 شدم با اتفاق تلخی روبرو شدم توی حیاط مردی نشسته بود و سیگار می کشید و بقیه دور او نشسته بودند و گریه میکردند. پرسیدم موضوع چیست؟ بچه ها گفتند عنقریب اعدام می شود و حاضر به نوشتن عفو نامه نشده. حاج آقایی بود که روز بعد با جعفر کاظمی اعدام شدند و در بدو ورود به بند 350 این خیلی مرا آزار داد و خیلی تلخ بود. فردای همان روز هم علی عجمی به رجایی شهر تبعید شد. کلا ورودم خیلی با تلخی بود.

قسمت دوم: احسان محرابی به روز می گوید که او و سایر خبرنگاران در روز انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ دسترسی به ستاد انتخابات وزارت کشور نداشتند و به نوعی در سالن آمفی تئاتر وزارت کشور حبس شده بودند.

روز پنج شنبه بخش اول مصاحبه با این روزنامه نگار منتشر شد و او از بندهای 209 و 240 و همچنین دادگاهش سخن گفت. او اکنون در این بخش به بازگویی فضای حاکم بر ستاد انتخابات وزارت کشوردر انتخابات 88 و همچنین بند 350 زندان اوین می پردازد که یکسال در آن زندانی بوده.

بخش دوم و پایانی مصاحبه با آقای محرابی را در ذیل بخوانید؛ روزنامه نگاری که پس از انتشار بخش اول مصاحبه، خانواده اش از سوی دستگاههای امنیتی تحت فشار قرار گرفته و تهدید شده اند.

او در این بخش از اعدام زندانیان سیاسی، جان باختن هدی صابر، فشار بر خانواده های این زندانیان و فضایی سخن می گوید که یکسال بر بند 350 اوین حاکم بوده.

آقای محرابی خبرنگار پارلمان بوده و در روزنامه های همبستگی، توسعه، اعتماد ملی و فرهیختگان قلم زده است.

 

 شما روز انتخابات در ستاد انتخابات وزارت کشور بودید. آنجا چه خبر بود؟

بله من به عنوان خبرنگار در ستاد انتخابات وزارت کشور بودم و خیلی از فضای بیرون خبر نداشتم برای همین وقتی از ستاد بیرون آمدم فضای بیرون برایم عجیب بود. در ستاد خبرهای مختلفی دهان به دهان می چرخید از جمله اینکه میرحسین موسوی میخواهد به ستاد بیاید. اما در هر حال خبری از بیرون نمی آمد. از پیش از شروع انتخابات، در وزارت کشور یک جورهایی آماده بودند که انتخابات را ببرند. از فضای حاکم بر آنجا این احساس را داشتم که مطمئن اند نتیجه انتخابات مال آنهاست، حالا به هر شکلی. هنوز تلفن ها قطع نشده بود و به بچه های اصلاح طلب بیرون از ستاد که زنگ میزدم و می گفتم اینها خیلی مطمئن هستند که انتخابات را می برند، بچه ها می گفتند تو تحت تاثیر فضای آنجا قرار گرفته ای و طوری به تو خبر میدهند که تحلیل هایت به این شکل شده. می گفتم اینجا اصلا با ما صحبتی نمیکنند هیچ خبری نمیدهند اما فضا اینگونه است. البته به هیچ عنوان فکر اینکه بخواهند در این سطح تقلب کنند و فضا را ببندند نداشتیم. با بچه های طیف مقابل که تماس می گرفتیم می گفتند احمدی نژاد با 24 میلیون انتخابات را می برد. ما شب در ستاد بودیم، اما به هیچ عنوان تصور اتفاقاتی را که افتاد نداشتیم. تجهیزات و موتورهای شاسی بلند را دیده بودیم که در وزارت کشورآماده کرده اند اما نمیدانستیم برای چیست، کسی هم پاسخی نمیداد. بعد که بیرون آمدیم دیدم که همان موتورها را در تجمعات مردمی به کار گرفته اند. شنیده بودیم که به ستاد قیطریه میرحسین موسوی حمله شده. شب سردار رادان به ستاد انتخابات آمد. از او در این مورد پرسیدیم و گفتیم شایع است عده ای را هم گروگان گرفته اند. شروع به مسخره کردن کرد که گروگانگیری چیه و…

 

گفتید از فضای بیرون خبر نداشتید؛ یعنی هیچ خبری درباره اعتراضات و درگیریها در داخل وزارت کشور نبود؟

نه. روز انتخابات ما را به سالن آمفی تئاتری برده بودند که کنار ستاد انتخابات بود؛ جای دربسته. ما در جریان خبرها نبودیم. تا یک روز بعد که از وزارت کشور بیرون آمدیم و در جریان فضای بیرون قرار گرفتیم.

 

یعنی شما و سایر خبرنگاران اصلا در خود ستاد انتخابات نبودید؟ هنگام شمارش آرا و اعلام نتایج در سالن آمفی تئاتر بودید؟

بله. هیچ دسترسی به ستاد انتخابات و هیچ کس دیگری نداشتیم. انگار که ستاد تعطیل شده بود. تنها با واحد مرکزی خبر ارتباط داشتند. خبرنگار واحد مرکزی خبر هم رنجبران بود و او هم مطمئن بود که برنده احمدی نژاد است. ما در آمفی تئاتر به نوعی حبس بودیم چون هیچ ارتباطی با ستاد انتخابات و بقیه ساختمان وزارت کشور و هیچ کس دیگری نداشتیم. گاهی نماینده های کاندیداها را می دیدیم که آن هم بعد از حدود ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر دیگر قطع شد و آنها را هم دیگر ندیدیم. یعنی درست از زمانی که نماینده کاندیداها اعتراض کردند و به ما هم گفتند که مردم را به حوزه های رای گیری راه نمیدهند و تعرفه ها تمام شده و… دیگر آنها را هم ندیدیم. یادم است آقای ترک نژاد، نماینده میرحسین موسوی در ستاد انتخابات از ساعت 10 صبح خبر داد که در چند استان از جمله آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی، تعرفه ها تمام شده اما کسی توجهی نمیکرد. آقای ترک نژاد حتی به گلپایگانی، رئیس دفتر رهبری که به ستاد رفته بوداطلاع داده و اعتراض کرده بود اما او هم هیچ توجهی نکرده بود. دانشجو، رئیس ستاد انتخابات کشور هم به سئوالات ماپاسخ نمیداد. فقط شب آمد یک برگه دستش بود که از روی آن نتیجه انتخابات را خواند و رفت. فضایی هم ایجاد کرده بودند که کسی جرات نکند سئوالی بپرسد و اگر هم کسی سئوالی می پرسید آقای مردوخی شروع به سر و صدا و اعتراض میکرد و علیه سبزها شعار میداد و کلا سئوال ها بی پاسخ می ماند.

 

و بعد که از وزارت کشور بیرون آمدید و در فضای بیرون قرار گرفتید آیا دوباره به وزارت کشور رفتید؟ برای پی گیری اخبار این حوزه و… میخواهم بدانم بعد از آن در این وزارتخانه چه خبر بود؟

نه. هیچ وقت نرفتم. من خبرنگار پارلمانی بودم، اما انتخابات شوراها هم ستاد انتخابات بودم و پوشش خبری داده بودم، انتخابات ریاست جمهوری هم رفتم. کلا حوزه وزارت کشور بعد از آمدن کردان و سپس محصولی به نوعی تعطیل شده بود اما اوج آن در انتخابات 88 بود.

 

با توجه به فضای داخل وزارت کشور، بیرون که آمدید فضا را چگونه دیدید؟

من وقتی از وزارت کشور خارج شدم یکسری از طرفداران موسوی در فاطمی بودند. من با اینکه تجربه کوی دانشگاه را داشتم اما برخوردهای خاص و عجیبی را می دیدم که خیلی متفاوت از کوی دانشگاه بود. رفتم روزنامه و در جریان کامل مسائل قرار گرفتم. اما باز خیلی فکر نمیکردم فضا تا آن اندازه بسته شود؛ با اینکه خیلی از چهره ها را بازداشت کرده بودند اما فکر میکردم مثل سابق است و زود ول میکنند. چند مصاحبه هم با بی بی سی کردم. تا روز نمازجمعه رهبری که به نماز جمعه رفتم و کم کم متوجه شدم که متفاوت از سابق است و این بار روند دیگری در جریان است. طوریکه زندگی روزمره و کارهای عادی هم تحت الشعاع قرار گرفته بود و هیچ کاری نمی شد انجام داد. مشخص نبود چه اتفاقاتی در پیش است و چه می شود. من وقتی رفتم زندان به بچه های دیگری که مثلا سه سال حکم داشتند می گفتم درست است که یکسال حکم دارم اما از بعد انتخابات هیچ کدام از ما زندگی عادی نداریم و همه چیز کاملا به هم ریخته؛ از همان خرداد 88 زندگی همه به هم ریخته بود. من بعد از آزادی هم باز زندگی عادی نداشتم رفت و آمد به دادسراها و فشارهای امنیتی و.. باعث شده بود زندگی همچنان به نوعی معلق باشد تا اینکه باز بازداشت شدم و این بار برای سپری کردن محکومیت ام به 350 رفتم.

 

دربخش نخست مصاحبه درباره بازداشت تان و بندهای 240 و 209 زندان اوین گفتید. اکنون میخواهم درباره بند 350 بپرسم که شما یکسال در آن زندانی بودید. گفتید که ورودتان به این بند خیلی تلخ بود. ممکن است در همین زمینه توضیح دهید؟

بله. همانطور که گفتم وقتی وارد بند 350 شدم با اتفاق تلخی روبرو شدم. توی حیاط مردی نشسته بود و سیگار می کشید و بقیه دور او نشسته بودند و گریه میکردند. پرسیدم موضوع چیست؟ بچه ها گفتند عنقریب اعدام می شود و حاضر به نوشتن عفو نامه نشده. حاج آقایی بود که روز بعد با جعفر کاظمی اعدام شدند و در بدو ورود به بند 350 این خیلی مرا آزار داد و خیلی تلخ بود. فردای همان روز هم علی عجمی به رجایی شهر تبعید شد. کلا ورودم خیلی با تلخی همراه بود.

 

و آن یکسال چگونه گذشت؟

350 شاید از جهاتی برای من متفاوت بود. آخرین نامه بهاره هدایت به همسرش که نوشته آدم در زندان دنیای دیگری پیدا میکند عین واقعیت است. از حس های مشترکی که آدم با هم بندیهایش پیدا میکند تا خیلی مسائل دیگر. آدم در زندان ممکن است چیزی را دلش بخواهد و هوس بکند که در شرایط عادی ممکن است هیچ وقت هوس نکند. یادم است یک بار به شدت هوس نیمرو کرده بودم و تعجب ام این بود که بین این همه غذا که دوست داشتم و اینجا در زندان امکانش نیست چرا هوس نیمرو کرده ام؟ بهمن احمدی امویی هم می گفت که هوس نیمرو کرده. می گفت «در ملاقات به ژیلا گفتم که به شدت هوس نیمرو کرده ام و وقتی از ملاقات آمدم پختم و خوردم». دیدم که این حس ها مشترک است و تنها من نیستم. در 350 آدم زندگی اش عوض می شود. وقتی تازه به آنجا می روید تا مدتی خواب بیرون را می بینید اما بعد کم کم همه چیز عوض می شود، حتی خواب های آدم تغییر میکند و دیگر در محدوده خود زندان تعریف می شود. دیگر خواب بیرون را هم نمی بینید. یعنی ارتباط ذهنی هم با بیرون کاملا قطع می شود و همه چیز حتی خوابها در درون زندان می چرخد. وقتی با بهمن یا علی ملیحی صحبت میکردیم. مثلا درباره یک آدم مشهور یا فلان همکار نزدیک، بارها می شد هر چه تلاش میکردیم اسم طرف یادمان نمی آمد؛ انگار مغزمان قفل شده بود و متوجه می شدیم که حتی با اینکه دیگر بازجویی نداریم اما خود زندان چقدر می تواند فشار بیاورد. این فشارهای روانی را بیشتر در روزهای ملاقات میدیدم. اینجا نکته ای که باید تاکید کنم این است که خیلی از کسانی که زندان و سختی زندان را درک نکرده اند فکر میکنند برای نشان دادن سختی زندان باید داستان خاص یا اتفاق خارق العاده ای باشد مثلا داروی خاصی به شما بخورانند یا کار خاصی بکنند و.. ولی این عده به نظرم درک درستی از زندان ندارند. زندان اینقدر سخت است که نیازی به این داستان های خاص و خارق العاده نیست. حتی 350 که برخلاف 240 و 209 می توان گفت در آن کمی زندگی جریان دارد خیلی سخت بود. واقعا از وقتی بازداشت شدم دیگر نتوانستم یک شب هم بخوابم. مسائلی را که قبل از آن درباره زندان و زندانیان خوانده بودم وقتی به 350 رفتم واقعا لمس کردم.

 

گفتید فشارهای روانی را بیشتر در روزهای ملاقات می دیدید؟ این فشارها از چه جهتی بود؟ می توانید توضیح دهید؟

وقتی بچه ها از ملاقات می آمدند با اینکه طبیعتا باید خوشحال باشند که خانواده هایشان را دیده اند اما می دیدم که کسانی که سیگاری هستند مستقیم می روند سراغ سیگار و بقیه که سیگاری نبودند مستقیم می رفتند و می خوابیدند. یادم است 209 اینقدر فشار بازجویی زیاد بود که اگر ول می کردند می توانستم دو روز پشت سر هم بخوابم. در 350 روزهای ملاقات چنین فشاری بود و اینقدر از نظر عصبی زیاد بود که جسم بچه ها راخسته میکرد و خیلی اذیت می شدند و ساعت ها بعد از ملاقات میخوابیدند. اینقدر فشار در زندان از نظر روانی زیاد است که انگار نمی توانی با خانواده ات ارتباط برقرار کنی و اطلاعاتی که توسط خانواده به تو می رسد را نمی توانی تحلیل کنی و اعصابت به شدت خسته می شود. یکی از روزنامه نگاران می گفت اوایل خیلی برای ملاقات اشتیاق داشتم اما الان نمی توانم ارتباط برقرار کنم و این به شدت آزارم میدهد و مدام میخواهم زمان ملاقات تمام شود. من در 350 می دیدم کسانی که چند سال، مثلا 5 یا 6 سال بود در زندان بودند می نشستند و تمام سریال های تلویزیون را می دیدند. می گفتند تنها تصویری است که از شهر و فضای بیرون را می بینیم. بچه ها مقاومت میکردند و هنوز هم مقاومت میکنند. خیلی از بچه ها مثل عبدالله مومنی آن موقع می گفتند ما هیچ امیدی به آزادی نداریم؛ فوقش این است که دو سال بعد یک مرخصی چند روزه به ما بدهند. خب خیلی سخت بود تاثیرات این فشارها را آدم با تمام وجود حس میکرد. اما خب با همه این فشارها فضای 350 متفاوت تر از 209 و 240 بود و بچه ها تلاش میکردند از پا نیفتند و مقاومت کنند. حسین مرعشی که آمد، براساس آئین نامه سازمان زندان ها، اجناس یا کالاهایی را به زندان اهدا کرد. او یکسری امکانات را فراهم کرد که فضا را کمی قابل تحمل تر کرد یکسری امکانات ورزشی بود. بعد ماهان محمدی، برادر غلامرضا محمدی (سرمربی سابق تیم ملی کشتی) که 7 سال بود زندان بود، شروع کرد به ورزش دادن ما. آرش اعلایی هم که پزشک بود سعی میکرد شرایطی فراهم کند و برنامه هایی ترتیب دهد. از طرفی حضور برخی از زندانیان خیلی مغتنم بود مثل برخی هنرمندان که سعی میکردند فضا را برای بقیه قابل تحمل تر بکنند. 350 این ویژگی را هم داشت که افرادی از بیرون برای تحمل محکومیت شان می آمدند و به این ترتیب همه در جریان مسائل بیرون قرار می گرفتیم. یک اتفاق جالب که افتاد این بود که بچه های بازداشتی 25 بهمن را به 350 آوردند و این برای همه ما روحیه بخش بود که بعد از یکسال هنوز اعتراضات ادامه دارد و تمام نشده و از بچه های 25 بهمن به گرمی استقبال شد.

 

زمانی که بند 350 بودید برخی از زندانیان سیاسی اعدام شدند؛ فضای این بند در آن هنگام چگونه می بود و چه میکردید؟

نکته ای که برای من و مجموعه بچه های 350 به شدت عذاب آور و آزار دهنده بود همین مساله بود. این مساله خیلی به ما استرس وارد میکرد. وقتی بچه هایی را که حکم اعدام داشتند پیج میکردند بقیه می گفتند «شروع شد باز بردند بکشند بالا». این اصطلاحی بود که برای اعدام مصطلح شده بود. همه به هم می ریختند. کافی بود یکی دو تا از این کسانی که حکم اعدام دارند را پیج کنند برای بهداری، همه بند به هم می ریخت که واقعا می برند بهداری؟ چه اتفاقی افتاده؟ می برند بکشند بالا؟ همان طور که گفتم روزی که من وارد 350 شدم یک نفر نشسته بود سیگار می کشید و بقیه دور او نشسته و گریه میکردند. فردای همان روز چند نفر اعدام شدند اما نگفتند که برای اعدام می برند یکی را به بهانه بهداری بردند و یکی را به بهانه دیدار با دادستان و اعدام کردند. از طرفی ما با آنها زندگی میکردیم. حمید قاسمی سال را یادم است که برده بودند بهداری و 5 تا 6 ساعت نبود همه نگران بودند و به هم ریخته بودند. عبدالرضا قنبری و من در زندان زبان فرانسه میخواندیم و حامد بازرلو که همه اعضای خانواده اش هم زندانی بودند ـ تا یکی از آنها آزاد می شد دیگری زندانی می شد ـ به ما درس فرانسه میداد. خیلی تلاش میکردیم ذهنیت زندان روی ما تاثیر نگذارد و بتوانیم درس بخوانیم اما خیلی سخت بود. با کسی که هر لحظه ممکن است اعدام شود بنشینید و درس بخوانید به امید اینکه شاید یک روزی آزاد شود و این کلماتی که به فرانسه یاد می گیرد به کارش بیاید. خبر که می آمد، مثلا رد درخواست عفو یا ارسال حکم اعدام به اجرای احکام، همه از نظر روحی به هم می ریختند و اوضاع خیلی وحشتناک بود. اتفاقات دیگری هم افتاد مثل قضیه هدی صابر که خب روح و روان همه را به هم ریخت.

 

اتفاقا میخواستم همین را بپرسم که هنگام جان باختن آقای صابر شما در بند 350 بودید و از نزدیک شاهد بودید؛ چه اتفاقاتی افتاد؟

یادم است هدی صابر و تقی رحمانی در 350 بودند که خبر آمد مهندس سحابی حالش بد است. خیلی برای این دو نفر سخت بود و علقه ای عاطفی داشتند حالا غیر از بحث تشکیلاتی که بین شان وجود داشت. تقی رحمانی آزاد شد، اما وقتی مهندس سحابی درگذشت، هدی صابر در بند 350 بود. خیلی برایش سخت بود. خویشتن دار بود و بروز نمیداد اما مشخص بود که خیلی به هم ریخته. آن موقع اصلا مشخص نبود که آقای صابر چرا زندان است آیا برای حکم چند سال پیش اش است یا چی. بلاتکلیف بود در زندان. سعی میکرد ورزش کند برنامه داشته باشد اما قضیه مهندس سحابی خیلی برایش سخت بود و بعد اتفاقی که برای هاله سحابی افتاد یکباره وضعیت خیلی وحشتناک شد. هیچ کاری از کسی بر نمی آمد دست همه ما در زندان بسته بود. یادم است وقتی خبر هاله سحابی آمد هدی صابر رفت حیاط زندان و شروع به نماز خواندن کرد. با اینکه پایش می سوخت و گاهی بالا می گرفت که نسوزد اما نماز میخواند شاید برای اینکه احساس میکرد هیچ کاری از دستش ساخته نیست. به نوعی همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. یکی از بچه هایی که مذهبی نبود و اعتقادی به مذهب و نماز و.. نداشت به ما گفت بروید با او نماز بخوانید همراهی اش کنید، همراهش باشید. هدی صابر با دلیرثانی وارد پروسه اعتصاب غذا شدند و آرش اعلایی به طور مداوم او را تحت نظر داشت. می گفت صابر مواجهه عقلانی با اعتصاب غذا دارد و یک نوعی این اعتصاب به او آرامش می بخشد. یک نامه ای در زندان برای فرزندانش نوشته و توضیح داده بود که چرا اعتصاب میکند و بحث صرفا احساسی نیست. اما عجیب، خونسردی و بی توجهی مسئولان امنیتی و اطلاعاتی و همچنین دادستان بود. وقتی آقای صابر جان باخت ما متوجه شدیم که برخی بزرگانی که ممکن بود آقای صابر حرف آنها را گوش دهد پیام داده و از او خواسته بودند اعتصابش را بشکند اما مسئولان اجازه نداده بودند این پیام ها به صابر برسد. روز جمعه بود و اعتصاب ادامه داشت. صبح که بیدار شدیم گفتند صابر نصف شب حالش بد شده و او را برده اند بهداری و دکتر گفته چیزی نیست. صابر گفته بود اعتصاب غذا هستم و مشکل قلبی دارم و دکتر بهداری با او درگیر شده و ضربه ای هم به او زده بود. بعد به بند برگرداندند. حال صابر بد بود افسرنگهبان آمد که دوباره او رابه بهداری ببرد. صابر گفت یکبار آمدم درمان که نکردند ضرب و شتم هم کردند. گفت پزشک دیگری است و برد. بعد شنیدیم او را به بیمارستان منتقل کردند اما دیگر دیر شده بود. آرش اعلایی و سایر پزشکانی که در بند بودند می گفتند اگر پزشک اول به جای درگیر شدن، صابر را معاینه میکرد و به بیمارستان می فرستاد ممکن بود چنین اتفاقی نیفتد. یکشنبه بود که خبر آمد و فضای بند به شدت به هم ریخت. کسانی هم که خویشتن دار بودند و همیشه سعی میکردند بروز ندهند و گریه شان را کسی نبیند آنها هم ریختند به هم.

 

و بعد 12 نفر اعتصاب غذا کردند درست است؟

بله. آن 12 نفر به نوعی به نمایندگی از بقیه اعتصاب کردند احساس این بود که در آن فضا اگر همه بند اعتصاب کنند نمی شود مدیریت کرد تجربه هدی صابر هم خیلی نگرانی ایجاد کرده بود. اما مسئولان دادستانی با وجودی که تجربه صابر را داشتند باز هم نسبت به اعتصاب بچه ها بی تفاوت بودند و اصلا برای شان مهم نبود که چه اتفاقی برای صابر افتاده و ممکن است همان اتفاق برای بقیه که در اعتصاب هستند هم بیفتد. مثلا یادم است بچه ها را برده بودند دادستانی اما دادستان را که ندیده بودند هیچ بلکه ساعت ها معطل نگه داشته بودند. عبدالله مومنی را توی یک اتاقی حبس کرده بودند محمد داوری روی چمن همان جا خوابیده و کسی هیچ توجهی نکرده بود.

 

مسئولان زندان چطور؟ گفتید مسئولان امنیتی و اطلاعاتی و همین طور دادستان توجهی نمیکردند. مسئولان خود زندان رفتارشان چگونه بود؟

مسئولان خود زندان در قبال مسائل ما هیچ کاری نمی توانستند بکنند. تلفن ها، ملاقات ها، وکالت نامه هایی که میخواستیم بیرون بدهیم و هر چیز دیگری دست مسئولان دادستانی بود و مسئولان زندان تنها در حد آب و برق زندان تصمیم گیر بودند. مسئولان امنیتی و اطلاعاتی هم سعی میکردند نگذارند بچه ها آنجا هم احساس کمی آرامش کنند و نفس بکشند. چند وقتی مطرح بود که میخواهند در یکی از اتاق های بند 350 نیروهای امنیتی را مستقر کنند. هر از چند گاهی می ریختند و تمام وسایل را به هم می ریختند. در حالیکه دوران سپری کردن محکومیت بود اما یکباره می آمدند یکی را می بردند 209 و انفرادی. مثلا یادم است کرمی را چنین کردند. یعنی نمی گذاشتند کسی که مثلا 5 سال حکم دارد و 5 سال در زندان است این 5 سال را به صورت عادی سپری کند؛ کاری میکردند که طرف فراموش نکند می توانند مدام اذیت اش کنند.

 

بیانیه ها یا نامه هایی که از زندانیان منتشر می شود نشان میدهد که آنها خیلی واقع بین تر از کسانی که در بیرون از زندان هستند یا مسائل برخورد میکنند و تحلیل هایشان واقع بینانه تر است. بعد از انتشار این بیانیه ها یا نامه ها چه اتفاقی می افتاد؟

همیشه بعد از انتشار بیانیه ها و نامه ها، مسئولان دادستانی واکنش نشان میدادند. نویسندگان نامه ها یا بیانیه ها را احضار و بازجویی میکردند؛ حتی به تفهیم اتهام جدید و باز کردن پرونده جدید هم می رسید. فشارشان بر کسانی که گمنام تر و به نوعی آسیب پذیرتر بودند بیشتر بود. مثلا در بیانیه ای اگر نام محسن میردامادی و صفایی فراهانی و صحابه و داشاب بود بیشترین فشار را بر داشاب و صحابه می آوردند. نه اینکه دیگران تحت فشار نباشند اما فکر میکردند گفتگو و فشار بر میردامادی یا صفایی یا نبوی سخت تر است و سعی میکردند بیشترین فشار را بر کسانی وارد کنند که پشتوانه کمتری داشتند و برخورد با آنها هم هزینه کمتری داشت. یکبار بابک داشاب را احضار کرده بودند و جعفری دولت آبادی برخورد خیلی بدی کرده بود. حس میکرد داشاب آسیب پذیرتر است و کوتاه می آید اما داشاب از بازداشت شدگان بعد از عاشورا بود که بدون دلیل در زندان بود و خود مسئولان هم میدانستند کاری نکرده. روز عاشورا یک سربازی دست مردم افتاده بود و داشاب خودش را جلو انداخته بود که نباید به او آزار برسانید و نباید بزنید و ما دنبال خشونت نیستیم. بعد داشاب را گرفته بودند و توی بند 2 الف سپاه اینقدر شکنجه کرده بودند که تو میخواستی سرباز را بزنی. بعد اما فیلم صحنه را دیده بودند و میدانستند که قضیه در واقع چطور بوده با این حال او را آزاد نکردند و اتهام زدند که تو «تکیه» را خراب کردی و آتش زدی و… در حالیکه خودشان هم میدانستند نیروی انتظامی تکیه را خراب کرده و آتش زده. با این حال 5 سال حکم به او داده بودند. سر بیانیه ای که او را بردند و دولت ابادی بد برخورد کرده بود تصورشان این بود که او سیاسی نیست و کوتاه می آید اما او روی مواضع اش ایستاده و از بیانیه دفاع کرده بود. یا اسماعیل صحابه؛او کم سن و سال تر نسبت به بقیه بود و صرفا به دلیل حضور در دعای کمیل بازداشت شده و 4 سال حکم گرفته بود بعد از انتشار هر بیانیه ای او را می بردند و تحت فشار قرار میدادند اما کوتاه نمی آمد. گاهی هم به خانواده ها فشار می آورند تا آنها را مجبور کنند به زندانی فشار بیاورند و بیانیه را تکذیب کنند.

 

فشار بر خانواده ها به چه صورتی بود و چه تاثیری بر خود زندانیان می گذاشت؟

در مورد خانواده های مختلف، شرایط متفاوت بود. برخی زندگی شان تازه شکل گرفته بود و تازه ازدواج کرده بودند یا در مرحله ازدواج بودند خیلی سخت بود برخی بچه هایشان بزرگ شده و ازدواج کرده بودند و برای انها تحمل زندان به نسبت بقیه آسان تر بود. اما مثلا کسی که دوماه بود ازدواج کرده بود و 6 سال حکم گرفته بود خب خیلی سخت بود 6 سال تمام همسرش تنها بود و او در زندان و… کسانی از نظر مالی وضعیت مناسبی داشتند و از این جهت تحت فشار نبودند اما کسانی بودند که شرایط خیلی سخت تری داشتند و از نظر مالی خانواده ها در شرایط مناسبی نبودند همین باعث فشار روانی بیشتری می شد. کسانی که بچه کوچک داشتند دیگر خیلی سخت تر بود؛ هم برای خودشان هم برای اعضای خانواده شان. توجیه مساله برای بچه کوچک امکان پذیر نیست. اینکه چرا پدر یا مادرش زندان است. به طور مثال یکبار بچه خواهر من آمده بود ملاقات با اینکه 3 سال و نیم بیشتر نداشت و خواهرم به او گفته بود دایی ات رفته دانشگاه. وقتی آمد یکباره بغض کرد وقتی فضای آنجا را دید. بچه بابک داشاب وقتی آمد ملاقات و از پشت شیشه کابین پدرش را دید، رفته و به همه گفته بود بابا توی بانک کار میکند و بعد از یک مدت هم کلا با پدرش قهر کرده بود که چرا نمی آیی پیش من و همش از پشت شیشه مرا می بینی. خیلی سخت بود. همه اینها در کنار مسائل اقتصادی بود. خیلی ها دچار مشکلات شدید شده بودند بازداشت ها یکباره اتفاق افتاده بود؛ کسی که نمیدانست همین فردا میخواهد زندان برود تا کارهایش را ردیف کند و آمادگی داشته باشد برخی که شغل آزاد داشتند کل زندگی شان متلاشی شد. رفتار حاکمیت به نحوی بود که غیر از فردی که زندانی می شد زندگی او و خانواده اش هم متلاشی می شد و برنامه های زندگی اش برای همیشه به هم می ریخت. ما فقط ظاهر را می بینیم که فلانی زندانی شد یا فلانی محکومیت اش تمام شد و آزاد شد. یا فلانی 7 سال زندان دارد و.. زندان را عددی حساب میکنیم، می گوییم فلانی دو سال حکم دارد و تمام می شود و میرود. شاید در دیدگاه حاکمیت هم همین طور باشد اما تبعاتش کل خانواده و اطرافیان را در بر میگیرد. متاسفانه مسئولان به این مسائل نه تنها توجهی ندارند بله وقیحانه برخورد میکنند. قاضی مقیسه به برخی آقایان که برای پی گیری پرونده و وضعیت همسرشان مراجعه میکردند گفته بود: «خانم تو کی میخواهد بیاید بیرون و با تو زندگی کند ما به تو مجوز میدهیم برو یک زن دیگر بگیر». در اصل سعی میکردند خانواده های زندانیان سیاسی را از هم بپاشند. در کنار آن فشارهای امنیتی بر خانواده ها برای مجبور کردن زندانیان به تکذیب بیانیه ها یا نامه ها و مسائل دیگر هم دیگر رایج شده بود.

 

با همه این اوصاف با اینکه در بیرون از زندان مردم به خانه ها بازگشتند و فعالین هم عده ای سکوت اختیار کرده اند اما زندانیان سیاسی همچنان بر مواضع خود ایستاده اند و این را می توان در نامه ها و بیانیه هایشان دریافت. در این زمینه تحلیل شما چیست؟

موقعی که در 209 بودم و هفته آخری که مرا به سلول عمومی این بند برده بودند یک فرد گلدکوئیستی با ما بود و هر کاری می کردیم با شوخی میگفت: «نکنید میان ما رور می گیرن میکنن زندان ها». خب ما را گرفته بودند زندان بودیم اما خب این شوخی بود و خیلی هم معنا داشت. بیرون وقتی می خواهید کسی را بترسانید چنین شوخی ای میکنید یعنی نهایت همه چیز را که زندان است اما وقتی کسی را می گیرید و می برید زندان و نهایت و ته زورتان را به او نشان میدهید آن فرد دیگر ملاحظه ای نخواهد کرد و همچنان جلو شما خواهد ایستاد. من وقتی بازداشت شدم علی مطهری و برخی چهره های اصولگرای مجلس پی گیر کار من شده بودند؛ افرادی که اگر اسم شان را بیاورم تعجب میکنید. بعد از آزاد شدن هم همان ها می گفتند تو که تند نبودی تو را چرا گرفتند و… میخواهم بگویم وقتی مرا که ادم تندی نبودم می گیرند می برند انفرادی بندها 240 و 209 و بعد هم یکسال زندان میدهند من دیگر رعایت چه چیزی را باید بکنم؟ ملاحظه چه را باید بکنم؟ وقتی ته خط را نشان میدهید و هر چه در زور و توانتان است میکنید، می گیرید، شکنجه میکنید، حکم میدهید، مرخصی نمیدهید، ملاقات حضوری و… خب فرد به این نتیجه میرسد که حاکمیت راهی برای گفتگو و ملاحظه نگذاشته و قاطعانه می ایستد. خیلی از بچه ها بودند که به دلیلی تصادفی بازدشت شده بودند ولی وقتی آمدند زندان و شرایط را دیدند کلا تغییر کردند. مثال میزنم یک نفر از جریان انحرافی یا همان طیف مشایی را گرفته بودند و آوردند. وقتی وضعیت بچه ها را دید و اینکه مسئولان رسیدگی نمیکنند و خیلی ها بی دلیل زندان هستند و… دیدگاه هایش کاملا عوض شده بود. وقتی زندانیان شرایط را می بینند مقاوم تر می ایستند و از مواضع شان کوتاه نمی آیند. این را هم بگویم با همه اینها مواضعی که من توی زندان دیدم خیلی مواضع عقلانی بود و صرفا از زاویه زندان، مسائل را نمی دیدند و عقلانی برخورد میکردند، مثلا به علی مطهری احترام می گذاشتند و می گفتند حداقل جوانمردانه موضع اش را می گوید و اگر از موسوی انتقادی میکند از احمدی نژاد هم انتقادش را میکند. در اصل زندانیان سیاسی به دلیل تجاربی که داشتند و دارند موضعی کاملا پخته، قاطع و اصولی دارند.

 

وقتی آزاد شدید چطور؟ وقتی از کسانی که محکومیت های طولانی یا اعدام داشتند جدا می شدید چطور بود؟

وقتی بچه ها آزاد می شدند می گفتند بیرون که می رویم به یاد همه شما هستیم و یادمان نمی رود و… من سعی میکردم برعکس بگویم که میروم بیرون سعی میکنم یادم نیاید. برخی از بچه ها که آزاد می شدند می گفتند ما نصف مان را اینجا جا می گذاریم، من اما به شوخی می گفتم سعی میکنم چیزی جا نگذارم چون می ترسم دلم برای آن چیز تنگ شود و مجبور شوم به اینجا برگردم. واقعا هم همین طور بود علاقه زیادی به بچه ها پیدا کرده بودم و میدانستم دلتنگ شان می شوم. شبی که قرار بود روز بعد آزاد شوم گویا یک حسی می گفت تا سالیان سال بچه ها را نخواهم دید. عبدالله مومنی کمی صحبت کرد و احمدرضا یوسفی، معاون فنی ایسنا به من گفت از صحبت عبدالله احساس کردم خداحافظی آخر را با تو کرد و امیدی ندارد تو را حداقل تا سالیان سال ببیند. خیلی سخت بود کسانی که با آنها در این مدت خو گرفته بودم دیگر مشخص نبود کجا آنها را ببینم یا نه. اما واقعیت زندان این بود که وقتی کسی آزاد می شود بقیه خیلی خوشحال می شوند ولی وقتی آزاد شدم روزهای اول همچنان فضای زندان با من بود فضای ذهنی ام در زندان بود و احساس میکردم باید بروم خانواده های زندانیان را ببینم که این خیلی سخت بود وقتی به خانم یکی از هم بندی هایم که مثلا 6 سال حکم داشت زنگ میزدم یا دیدنشان می رفتم که من آزاد شده ام آنها اما زندان هستند و… کلا فضای تلخی بود. از طرفی همچنان استرس بود، استرس گرفتار شدن مجدد و بازگشت به زندان و… همان فضای ذهنی زندان هم همچنان بود، رفقایمان هم همان رفقای زندان بودند چه آنها که قبل ما زندان بودند و چه آنها که بعدتر آزاد می شدند. نامه ای که بهاره هدایت از زندان نوشته به خوبی توصیف کرده که این فاصله هایی که بین زندان و خانواده و بیرون ایجاد می شود خیلی تاثیر گذار است و زندانی که به زندان میرود دنیای دیگری برایش ساخته می شود و وقتی بیرون بازمیگردد مدتها باید بگذرد تا این فاصله ها ترمیم شود. نمی توان گفت چقدر طول خواهد کشید که این فاصله ترمیم شود و…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s