عیدی دیگری از «مجتبی خامنه ای» به تاجزاده: پرونده ای قطور برای موضع گیری در خصوص قتلهای زنجیره ای

تاجزاده: این ها بازی برد برد را فقط با آمریکا دنبال می کنند و با اصلاح طلبان فقط شیوه سرکوب را پیش گرفته اند و ادامه می دهند. این ها حتی سایت های مؤتلفه و آقای هاشمی و محسن رضایی را تحمل نمی کنند و به اختناق محض و النصر بالرعب اعتقاد دارند و تازه می خواهند جمهوری اسلامی، الگو هم باشد برای منطقه بلکه جهان!

جزییات پرونده جدید پانصد صفحه ای مصطفی تاجزاده

جـــرس: بنا به گزارش های رسیده، هفته گذشته رسانه ها از پرونده سازی جدیدی برای سید مصطفی تاج زاده و احضار این زندانی سیاسی که در قرنطینه اوین به سر می برد، خبر داده بودند.

به گزارش نوروز، روز شنبه فخرالسادات محتشمی پور، همسر مصطفی تاجزاده، پس از ملاقات کابینی با همسرش اطلاعات بیشتری از این احضار و مطالبی که به عنوان اتهام به مصطفی تاجزاده تفهیم شده است در اختیار خوانندگان صفحه فیس بوک خود قرار داده است.

بر اساس این گزارش، عضو ارشد جبهه مشارکت در ملاقات امروز خود با اشاره به پرونده پانصد صفحه ای جدیدی که برایش تهیه شده است اعلام کرده که موارد اتهامی از مقاله «پدر مادر ما بازهم متهمیم» آغاز شده است و تا آخرین موضع گیری وی در خصوص حمایت از آقای خاتمی را در بر میگیرد.
از موارد دیگر اتهامی این زندانی سیاسی»ترغیب جوانان به تلاش برای انتخابات آزاد» بوده است.
تاجزاده با اشاره به اینکه پس از انتشار موضع گیری خود در خصوص قتلهای زنجیره ای احضار شده است، از این پرونده به عنوان عیدی دیگری از «مجتبی خامنه ای» یاد کرده است.
سرپرست وزارت کشور دولت اصلاحات در توضیح بخشی دیگر از اتهامات مطرح شده، می گوید: «بیانیه های سازمان مجاهدین انقلاب و جبهه مشارکت حتی آن ها که در محکومیت ترور شهید احمدی و انفجار در سیستان و بلوچستان صادر شده بود، هم موارد اتهامی من بود که تصمیم دارم مسئولیت همه بیانیه ها و موضع گیری های این دو حزب را بپذیرم درست مانند پرونده قبلی که در بازجویی ها مسئولیت همه مواضع و بیانیه ها را پذیرفتم و از آن ها دفاع کردم.»
متن کامل اظهارات امروز تاجزاده به نقل از همسر وی در پی می آید:
دوشنبه به دادسرای اوین احضار شدم برای پرونده پانصد صفحه ای تازه ای که سازمان اطلاعات سپاه برایم تهیه کرده و براساس آن شکایت کرده بود. گفتم باید پرونده را بخوانم و باید وکیلم را ببینم و با او مشورت کنم. چون دفعه قبل که سه روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری حکم بازداشتم به درخواست سپاه امضا شده بود، در دادگاه از خود دفاع نکردم و تجدیدنظر هم نخواستم. این بار که باز هم چند روزی قبل از انتخابات مجلس سپاه شکایت کرده و پرونده جدید تدارک دیده احتمالا بازپرسی را هم لازم نمی دانم و در این مورد و برای تصمیماتی که در مورد اقدامات بعدی خود خواهم گرفت، باید با وکیلم مشورت کنم و باید دکتر حسین آبادی را ببینم و بعد تصمیم نهایی را بگیرم. پرونده را سه ساعت مطالعه کردم و چون درد گردنم شدید شد از بازپرس خواستم وقت دیگری برای مطالعه آن بگذارد.
جالب است که موارد اتهامی از مقاله «پدر، مادر، ما باز هم متهمیم» آغاز شده و علیرغم این که رهبری گفته بود شکایت از طریق قانونی پی گیری شود و من و سایر دوستانم از طریق قانونی علیه ستاد کودتا و نیز شکنجه کنندگان شکایت کرده بودیم، این ها هم دو اتهام جدید من هستند. جالب تر این که دفاع من از آقای خاتمی که چندی پیش گفته بود آشتی کنید و طرفین خطاهای یکدیگر را ببخشند و من هم تأکید کرده بودم که شرایط خطرناک است و باید به سمت تفاهم پیش برویم، مورد اتهامی دیگر من بود!
بیانیه های سازمان مجاهدین انقلاب و جبهه مشارکت حتی آن ها که در محکومیت ترور شهید احمدی و انفجار در سیستان و بلوچستان صادر شده بود، هم موارد اتهامی من بود که تصمیم دارم مسئولیت همه بیانیه ها و موضع گیری های این دو حزب را بپذیرم درست مانند پرونده قبلی که در بازجویی ها مسئولیت همه مواضع و بیانیه ها را پذیرفتم و از آن ها دفاع کردم. یک مورد جالب دیگر ترغیب جوانان به تلاش برای انتخابات آزاد بود که آقایان حتی رعایت ظاهر را هم نکرده مکنونات قلبی شان را آشکار کرده بودند!
پرونده مربوط به قبل از عید بود. درست چند روز قبل از دوازده اسفند و انتخابات مجلس ولی احضار من بعد از موضع گیری علیه قتل های زنجیره ای بود. خلاصه عیدی ما را آقا مجتبی داد.
همسرجان هم چنین گفت: این ها بازی برد برد را فقط با آمریکا دنبال می کنند و با اصلاح طلبان فقط شیوه سرکوب را پیش گرفته اند و ادامه می دهند. این ها حتی سایت های مؤتلفه و آقای هاشمی و محسن رضایی را تحمل نمی کنند و به اختناق محض و النصر بالرعب اعتقاد دارند و تازه می خواهند جمهوری اسلامی، الگو هم باشد برای منطقه بلکه جهان! همسرجان یک نکته تأمل برانگیز هم در گفته هایش بود و آن این که: کسانی که در زندان های شاه مرعوب شده اند فکر می کنند با زندان کردن مخالفانشان پایه های حکومتشان محکم می شود وگرنه کسی که خود زندانی بوده و ایستادگی کرده و ستم ستیز بوده روش ساواک و شاه را دنبال نمی کند.

همسرجان هم چنین از ملاقات آقای محمد علی ولایتی در دادسرای اوین خبر داد که بیست و چند روز اعتصاب غذا او را سخت نحیف و پژمرده کرده بوده است. آقای ولایتی به او گفته بود که مدتی از این اعتصاب غذا را در روزهای تعطیلات عید نوروز در انفرادی اطلاعات گذارنده است!

قصه عجیبی بود من مات و متحیر به آن چه شنیده ام فکر می کنم و همسرجان آرام و خونسرد بعد از سفارشاتی که برای من و فاطمه و بچه ها دارد، خداحافظی می کند و می رود…

 

 

روز چهل و پنجم

فروردین رو به پایان است. به پیشنهاد فاطمه قرار است روز بیست و پنجم در خانه نمانیم. با دوستان می رویم بیرون و جان و تن به طبیعت می سپاریم. کسی یادش نیست امروز برای من روزی خاطره انگیز است. روز وصل یار و دیدار او پس از نزدیک دو ماه در اتاق ملاقات بازداشت گاه سپاه در اوین یا همان «دوالف» در سال گذشته.
هوا ابری است. نه آفتابی است. نه بارانی است! هوا متغیر است درست مثل این دل من که یاد سال گذشته آن را پر کرده و هجران، ابری اش می کند. امید، آفتابی اش می کند و وصل بارانی اش می کند و رنگین کمانی!
کسی یادش نیست مناسبت امروز را. چرا باید یادشان باشد وقتی روزهای هول انگیز همه ذهن و خاطرشان را انباشته کرده روزهای هجوم و بازداشت و حمله و تفتیش و رعب و وحشت! اصل با هجمه است و دستگیری های غریب، رهایی ها پشت ابرهای تردید گم می شوند!
هوا متغیر است و لطیف. من در میان جمع و دلم جای دیگر است:
هوا آفتابی بود. در هواخوری صبح گفته بودم که باید رئیس بازداشت گاه را ببینم نامش فراموشم شده. این روزها تنها یک نام است که مانند نسیم بهاری می وزد در حوالی جان من و می نوازد همه وجودم را مابقی می روند و می آیند و می نشینند و نمی مانند! روز چهل و پنجم است و من همین پنج روز پیش در پایان اولین چلّه نشینی و توفیق اجباری ام نامه ای سرگشاده به رئیس قوه قضائیه نوشتم. قبل از مغرب یکی از برگه های آ چهار اهدایی بازجو را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. با نام خدا و نمی دانم کدام آیه شروع کردم و صدای اذان که بلند شد دیگر جمعش کردم تمامش کردم با آیه قرآن! تهدید نبود از سرگیری اعتصاب غذایم. دیگر تابی برایم نمانده بود پس نزدیک پنجاه روز بی خبری از همسرجان و محرومیت از دیدار قرص کامل ماه آسمان زندگی ام.
روز چهل و چهارم رئیس بازداشت گاه در برابر سؤال مکرر من گفته بود قرار است مشکل شما اساسی رفع شود و من باز پرسیده بودم همسرم را کی می بینم؟؟؟ این تنها خواسته من است. روز چهل و چهارم خواسته بودند حالی من کنند که رفتنی هستم از آن بازداشت گاه غیرقانونی و من وحشت داشتم از ترک مکانی که فاصله اش با همسرجان چند قدم بیش نبود و قدم گذاشتن در فضایی که زندانی آرزوی آن را باید داشته باشد به طور طبیعی. ولی ما کجای داستانمان طبیعی بود؟ من و همسرجان روزه دار دربندم!
روز چهل و پنجم
روز چهل و پنجم در هواخوری رئیس بازداشت گاه آمد و پرسید که با من کاری داشتید؟ من با او کاری داشتم. کارم این بود: دیشب ساعت ها با آن مهمان ناخوانده در سلول سروکله زدم تا به شکلی غیروحشیانه عذرش را بخواهم اما هیچ دری باز نبود به رویش طفلکی سوسک راه گم کرده زندانی. مجبور شدم زیر فرش کف اتاق نفسش را جانش را بگیرم تا آلودگی ها دیرتر پخش شود در فضای سلول تا مرض دیرتر بریزد به جان من که حالا بیش از گذشته جانم را دوست دارم تا مجال وصل و دیدار یار ممکن آید!
می گویم: سوسک ها تردد دارند آزادانه! مواد ضدعفونی غیبت ممتد غیرموجه دارند! و کم کمک کف خوابی های اجباری دارد مشکلاتی برایم ایجاد می کند. در برنامه که نیست ایجاد این مشکلات؟؟؟ مراقب را صدا می زند و می گوید: به افسرنگهبان بگویید یک تخت برای سلول ایشان بگذارند. دیگر سؤالی ندارم. خیالم راحت می شود که ماندنی هستم در زندان. سؤالی ندارم. قرار ولی دارم با خودم از همین فردا از روز چهل و ششم!
هواخوری که طولانی می شود، اطمینان حاصل می کنم که دارند تخت را نصب می کنند در سلولم و پیش خود فکر می کنم دیگر امکان ورزش و قدم زدن در سلول هم سلب می شود. بالاخره زندان است دیگر. هر سرش را بگیری جای دیگری مشکل عیان می شود. در خیال خود سلولم را با تخت تصور می کنم و احساس اشرافی گری افکارم را در هم می ریزد! هواخوری تمام می شود. در سلول از تخت خبری نیست!
به استقبال نماز ظهر می روم. عبادت گاه کوچک من به استقبالم می آید. یادم نیست روز چهل و پنجم روز چه کسی بود و روزه و اعمال مستحبی به چه کسی تقدیم شد. اما این روزها تقریباً تمامی رفتگان از فامیل و دوست و آشنا و همه شهدا را به یاد آوردم. قرآن امروزبه جزء آخر رسیده است. دعای ختم قرآن را با خضوع می خوانم. حس خوبی دارم. همیشه موقع تمام کردن کارها حس خوبی دارم درست مثل شروعش. تنها یک کار نیمه تمام به مرحمت آقایان در زندگی ام چون داغ ماند آن هم دفاع نکردن از پایان نامه دکتری به دلیل توقیف دوساله بودن پاسپورتم و یا به عبارتی مسروقه شدن آن توسط برادران مهاجم سپاه به منزل بدون حضور صاحب البیت!
روزنامه اطلاعات بعد از نهج البلاغه و کاغذ و قلم، سومین غنیمتی است که اخیراً در زندان و شکنجه گاه انفرادی به دستم می رسد. آن را ورق می زنم. مقالات و مطالب ارزشمندش را جدا می کنم و کنار می گذارم و خودم را با بقیه صفحات سرگرم می کنم. حالا وقت نهج البلاغه خوانی است. می خوانم و یادداشت برمی دارم. دریچه سلول که باز می شود، خودم را برای هواخوری عصرگاه آماده می کنم و می خواهم سوال کنم که چرا تخت نصب نشده است؟! مراقب می گوید: آماده شو برای ملاقات. ملاقات؟؟؟ با چه کسی؟ پیش از آن که نامی را برزبان بیاورد همه احتمالات می آید در ذهنم که پررنگ ترینش دیدار شیرین همسرجان است. می رود و برمی گردد و می گوید: کارشناستان. با بی رغبتی آماده می شوم و راه می افتم. اتاق ملاقات نه. اتاق بازجویی. همان اتاق آئینه. کسی آن جا نیست.چشم بند را برمی دارم و در همان فضای کوچک راه می روم و … ناگهان صدای آشنایی سلام می گوید.

جواب می دهم و جناب کریمی درب اتاق را باز میکند و در همان چارچوب درب می ایستد و می گوید: من دنبال این بودم که جای دیگری به ملاقات شما بیایم. پیش از این هم در اتاق بازجویی دیگری همدیگر را دیده بودیم و من از او دیدار همسرجان را خواسته بودم و او با بازجوی من صحبت کرده بود و او همان چیزهایی را که دائم به من می گفت برای او تکرار کرده بود با صدای بلند که خودم هم بشنوم و من … حالا او به من می گوید: لابد پیش خود فکر کرده اید من بدقول هستم که بعد از آخرین دیدار سراغتان نیامدم و خبری ندادم ولی واقعا داشتم کارها را پی گیری می کردم. همین الان پهلوی آقا مصطفی بودم. گوش ها را تیز می کنم. و می پرسم خوب بود؟ حالش خوب است؟ می گوید: بله بله خیلی خوب. حالا آمده ام بگویم که می توانید او را ببینید!
روز چهل و پنجم، روز خوشبختی من است. من پس از نزدیک به دو ماه می توانم عزیزترین و نزدیک ترین یار و همدمم را ببینم. جناب کریمی می گوید: این جوری که نمی خواهید بروید پیش آقا مصطفی؟! این جوری؟؟؟ چه عیب دارد؟ من چهل و پنج روز است که این جوری هستم. با لباس زندان با همین حال و وضع. با همین شکل و شمایل درست مثل آن روزهای خودش! کسی باید بیاید و مرا به اتاق ملاقات ببرد من دیگر توان ایستادن ندارم می خواهم تا آن جا را بدوم. می گوید: نیم ساعت ملاقات و در جواب اعتراض من به کوتاهی این وعده دیر رسیده می گوید: بیرون منتظرتان هستند باید بروید! کجا بروم؟ بیرون! من هیچ احساسی ندارم پس از شنیدن این خبر! دلم به سوی همسرجان پر می کشد. می روم در آغوشش می گیرم و …
نیم ساعت به چشم برهم زدنی می گذرد من در کنار او نشسته ام. سر بر شانه اش گذاشته ام و به او می گویم: دلم می خواهد بیایی بیرون کارهای درمانی ات را دنبال کنی. دلم می خواهد بیایی بیرون حالا که به من گفته اند باید بروم بیرون. دستم را می گیرد در چشمانم چشم می دوزد و آرام می گوید: تو برو به سلامت. خدا پشت و پناهت باشد من این جا می مانم تا وقتی که دیگر در جمهوری اسلامی زندانی سیاسی و عقیدتی نباشد و جرم نقد مشفقانه و ناصحانه زندان و داغ و درفش نباشد. صدای آشنا از بیرون می گوید: آقای تاجزاده وقت ملاقات تمام است. باید برگردید. من دست هایش را رها نمی کنم. نگاهم را از او برنمی دارم. دلم می خواهد تا همیشه همین گونه در کنارش باشم. با همه توان اما جلوی جاری شدن اشک ها را می گیرم. همسرجان نرم و آرام دستش را از دست من بیرون می کشد و آخرین نگاه را به من می اندازد و می گوید: باید بروی فاطمه منتظر است همه منتظرند باید بروی و من ناله می کنم: بی تو نمی شود نمی توانم. همسرجان را می برند و من بر دیوار چنگ می زنم و اشک ها امانم نمی دهد. جناب کریمی صدا می زند: خانم محتشمی! جواب نمی دهم. باید بروید بیرون منتظر شما هستند روز پنج شنبه است و کادر اداری باید بروند منتظر شما هستند. می گویم: شما بگویید من بدون همسرجان چگونه بروم کجا بروم؟ می گوید: شما بروید بیرون انشاء الله فضا را آماده می کنید و آقا مصطفی هم می آید. صدای همسرجان در گوشم زنگ می زند: فاطمه به تو نیاز دارد باید بروی! من این لحظه را در تمام دوران زندان باور نداشتم. لحظه بیرون رفتن از زندان بدون همسرجان را. حالا او راهش را گرفته و باز هم تنها بدون من رفته به قرارگاهش و من را هم دارند بیرون می کنند. آن بیرون منتظر من هستند. من باید بروم فضا را آماده کنم تا همسرجان بیاید!
بیرون هوا بهاری است. دل من برای دیدن مادرجان و پدرجان و فاطمه بی قرار است. دست گل زیبایی روی صندلی عقب ماشین خواهرجان انتظار مرا می کشد و دسته گل های زیبایی که روزهای بعد به دستم می رسد همگی به نشانه مهر به نشانه دوستی.
ترتیبی داده اند که مرا آرام و بی سرو صدا سوار ماشین کنند ببرند منزل به این و آن سفارش کرده اند سرو صدا نشود. من گفته ام درب خانه تاجزاده به روی کسی بسته نمی شود. مرا می برند خانه پدری! همسرجان حالا خیالش راحت است که فاطمه مادربالای سرش است. فاطمه بی قراری می کند برای پدر. من هم بی قراری می کنم برای او. ما باید کنار هم باشیم باید با هم باشیم. پدرجان و مادرجان پهنه صورتشان را شادی فراگرفته و من باید دوش بگیرم و آخرین روزه ام را این جا دور از یار دربند روزه دارم باز کنم.
این بیرون هوا شرجی است دم دار است. آدم نفس تنگی می گیرد از بی خبری که نه از خبرهای بد! خبرهای بد که نه خبرهای عجیب. قصه اتهامات تازه قصه های نو! دادستان می گوید: خانواده ها باید زندانی هایشان را مدیریت کنند که جرایمشان را در مرخصی تکرار نکنند. جرم تاجزاده سخن گفتن است.نقد است! سخن گفتن وجه ممیزه انسان و حیوان است. تاجزاده انسان بزرگی است. انسانیتش بعضی ها را رنج می دهد. برای این که رنجش دهند زن و بچه اش را آزار می دهند. بچه اش را ممنوع الخروج می کنند. ممنوع المعامله می کنند. زنش را می گیرند می بینند خوشحالی می کند می اندازندش بیرون از زندان. انسانیت تاجزاده او را به خدا نزدیک و نزدیک تر کرده. حالا جز با رضای او راضی نیست و جز با خشم او به خشم نمی آید. تاجزاده مغضوب است چون انسانیت و شرف را به مذبح قدرت و مصلحت نمی برد. حالا او زندانی خاص جمهوری اسلامی است با یک سال و هشت ماه قرنطینه و انفرادی و یک سال و پنج ماه روزه اعتراضی! تاجزاده در زندان محبوب تر است. اصحاب قدرت این را می دانند اما خود را به نفهمی می زنند.
روز چهل و پنجم شیرین است با دیدار یار و تلخ است با دور شدن از او
همسرتاجزاده از خیر ملاقات حضوری با همسرش گذشته، نگران سلامت اوست. باید وضعیت درمانی همسرجانش را پی گیری کند.
تلفن همراه جناب کریمی مدت هاست که خاموش است!
تی دلم برای تو تنگ می شود دوست دارم همه عکس هایمان را قاب کنم و بیاویزم به دیوار روبرو. دوست دارم همه دیوارهای دنیا پر شود از عکس های تو

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s