گزارش تصویری – آثار هنری محمد نوریزاد در زندان

پرنده:
درباره اثر: روزی که به نوارهای باریک و درازی از «فیبرهای چوبی» دست یافتم، اصلاً فکر نمیکردم که قرار است از آنها، چه بسازم. البته در این میان، «چسب چوب» هم بود. یک قوطی. که باید از او نیز سپاسگزار باشم. نوار باریک و دراز فیبر، براحتی قوس میخورَد. براحتی میشکند. و براحتی یک سطح صافِ دوسانتیمتری را در اختیار میگذارد. یک روز با خماندن یک تکه فیبر، و چسباندن آن به تکه ای دیگر، به چیزی شبیه «شکم» یک پرنده دست یافتم. با تکه ای دیگر، بر آن شکم پرنده، کله ساختم. و با ساقه ی برگ درخت عرعر، برایش پنجه.
درون شکم خالی بود. آن را با خمیر کاغذ پر کردم. حالا پرنده، کامل شده بود. برای این که پنجه های عرعری و سست پرنده، نشکند، پنجه ها را بر یک سطح مقوایی نهادم. بعد از خشک شدن خمیر کاغذ، که معمولاً چهار روز طول میکشید، آن را رنگ آمیزی کردم.
پرنده، شکل گرفت. و من، بهانه ای تازه برای پرواز از سلول تنهایی پیدا کردم. اگر بدانید با این چند پرنده، من، از چه جاهایی گذشته ام و به کجاها سر زده ام؟

 

 

 

نام اثر: انا لله
درباره اثر:
در قرآن آیه ای است که رو به زندگی دارد، اما عمدتاً ما از آن، مرگ را استنباط کرده ایم:
«انا لله و انا الیه راجعون»

یعنی :
ما،
هر که هستیم،
از خداییم.
از خود او،
و متعلق به او،
جزیی از مالکیت او،
مُهر خود او،
بر پیشانی ما نشسته.
او ما را برآورده،
و به پنهانی ترین زوایای روحی و جسمی ما،
آشناست.
ما را پایانی نیست،
چرا که،
به آغوش او بازمیگردیم.

یک قوس زندگی:
از آغوش او،
به آغوش او.

گواراتر از این آیا؟

 

 

 

نام اثر: برج آزادی
درباره اثر:
یک تکه موکت،
ایستاده بر سرِ پای،
بر چه؟
بر تخته ای که،
شکلی از قلب با اوست.

برجی که بر او،
«آی آزادی»
نوشته شده.

و آزادی ای که:
پشت میله ها محبوس است.

برجی سبز، با میله های سیاه،
با پیچش،
و با تغییر مسیر،
اما،
رو به آسمان.

که آسمان:
از جنس آزادی است،
و آزادی از جنس آسمان.

 

نام اثر: چهل تکه
درباره اثر:
مقواهایی که من در میان زباله های کارگاه نجاری یافته بودم، حضوری گسترده و تعیین کنند ه در آثار من دارند. و من از این بابت، از آنها سپاسگزارم.
اول به نظرم رسید که قالب های مقوایی را به هم بچسبانم و برهریک، شعاری بنویسم . اما بعد، نقاشی، ذهن مرا اشغال کرد و نوشته و نوشتن را از تصمیم من بیرون راند.
دریکی از قاب های بالایی، یک دست کشیدم. یعنی راستش را بخواهید، انگشتان دست چپم را گشودم و با نگاه به آن، نقاشی اش کردم. تصمیم اولیه ام براین بود که برهمه ی این قاب ها، حالاتی از یک یا دو دست را نقاشی کنم.
یک چند تایی هم کشیدم. در ردیف بالا. اما اراده ام را به «دست» محدود نکردم. نقش های قالی فرسوده ی زیر پا، مرا به تماشای مدام خود می خواندند. یک به یک انتخابشان میکردم و گلی و پیچ و تابی و رفت و آمدی از آنان را درقاب ها جای دادم.
یک قاب در آن میان خالی ماند. بریده ای از یک مجله را در آن جای دادم. حالا کار کامل شده بود.
نامش را «چهل تکه» گذاردم. به یاد تکه پارچه های متعددی که مادرم در سالهای دور، آنها را به هم می دوخت و از آنها رواندازی پدید می آورد.
یک روز که حجم آثار هنری ام رو به فزونی نهاد، از مسئولان زندان درخواست کردم که اجازه بدهند آنها را به خانواده ام برسانند. گفتند: بیاورند تا ببینیم.
دونفر از سربازان مراقب، تعدادی از تابلوها و کارهای مرا بردند تا معاون دادستان تهران، آقای «رشته احمدی» آنها را ببیند و اجازه اش را صادر فرماید. روز بعد، سربازها آمدند و گفتند: اجازه ندادند. و تنها گفتند که فلانی (نوری زاد) می تواند آثارش را در نمایشگاه آثار هنری زندانیان شرکت دهد.
و حال آنکه طبق قوانین زندان، کارهای هنری زندانیان متعلق به خود آنان است و میتوانند آنها را به هرکه بخواهند تحویل دهند یا بفروشند.
ظاهرا دوستان از خروج آثار من، هراس داشتند. ومن هرچه به این چهل تکه می نگریستم که: درتو مگر چه هست که از تو می هراسند، پاسخی نیافتم.
«چهل تکه» اما در خلوت به من گفت:
به تکه های از هم گسسته ی من نگاه نکن. به: به هم پیوستگی طرح ها و نقش های من بنگر! که هرکجا به هم پیوستگی باشد، پیروزی آنجاست. شاید آنها از همین درهراسند.

 

نام اثر: محو پلنگ
درباره اثر:
آنچه انسان و حیوان را در دوسوی داوری می نهد، اندیشمندی است .
و در میانه، این «نقص» است که رفت و آمد می کند. گاه که به سمت کمال انسانیت میگراید، آن نقص رو به کاستی می نهد، و گاه که از او دور می شود، در مجاورت حیوان، خانه می کند.
فصل مشترک انسان و حیوان، غرایزی ست که هردو از آن بهره مندند.
درزندان، هم اندیشمندی انسان سر به دیوار فرزانگی می کوبد و راهی برای جولان میجوید ، و هم غرایز حیوانی او.
زندانی در زندان، هم کلافه ی عمری می شود که از او هدر می شود، و هم این کلافگی، او را به برآوردن دو قطب انسانی و حیوانی اش سراسیمه می کند. بهمین دلیل است که در زندان ، زندانیان ، یا کمال جویی می کنند ، یا به آغوش حیوانیت درون خویش می غلتند .
در سلول ، من تختی داشتم و پتوهایی و ملافه ای (ملحفه). تخت من که پایه ها و استخوان بندی آهنی داشت، کف ش اما تخته ای بود. یک تخته نئوپان بزرگ.
من دو ملافه ی بزرگ داشتم. یکی را زیر خود پهن می کردم و دیگری را به رو میکشیدم. پتوهای تیره، پراز پرز بود و این ملافه ها به یاری من می شتافتند.
یک روز که رنگ داشتم و بومی برای نقاشی نداشتم، خریدارانه به ملافه های خود نگریستم. دست بکار شدم. تخته ی نئوپانی تختخواب را بیرون کشیدم و به طور عمودی به دیوار سلول خود تکیه اش دادم. یکی از ملافه ها را روی او آویختم. اما چیزی برای بستن ملافه و مهار او به تخته نداشتم.
در حیاط بند، یک تکه سیم برق از بام آویزان بود. که اگر بالا می جهیدم، می توانستم آن را گرفته و پایین بکشم. ظاهرا سیمی بیهوده و بی استفاده بود. با تمام توان بالا جهیدم و سیم را گرفتم. با فرود من، سیم، از بیخ کنده شد و برسر من نشست. پنج متری می شد. درست همان چیزی که من می خواستم.
بوم که آماده شد، دست به کارشدم. من باید یک حیوان کامل می کشیدم و انسانهایی ناقص. از میان حیوانها، پلنگ را انتخاب کردم. تنها به این دلیل که در یکی از روزنامه ها، عکسی از یک پلنگ یا یوزپلنگ، خریدارانه به من نگریست. که یعنی: چرا مرا انتخاب نمی کنی؟ و من انتخابش کردم.
انسانهای این تابلو، همه ناقص اند. پیر، جوان، روحانی، زن، مرد، همه ناقص اند. و متعمدانه، صورت ندارند. اما پلنگ این تابلو، نسبتا کامل است و صورت دارد و نقصی با او نیست.
که یعنی: حیوانها، در حیوان بودن خود کامل اند. و این ما انسانها هستیم که در انسان بودن خود ناقصیم. تماشای این اثر در سلول تنهایی به من امید می افشاند.

 

نام اثر: نام های خدا
درباره اثر:
زندانیان، حقی دارند به اسم «هواخوری».که غیر از ماه های اولِ انفرادی، کم وبیش، رعایت میشود. یکی از لحظه های خوبِ هواخوری، در زندان اوین، یافتن چیزهای تازه است. مثل تماشای یک کلاغِ در حال پرواز بر فراز آسمانِ بالای سر. یا یک درخت. و شاخ و برگ آن. یا بوته های علف. و خاک. و حس عبور نسیم از کنار صورت.
من اما خیلی زود از همه ی این ها، به یک مکان ویژه، دلم خوش بود. به محل ریختن زباله های یک کارگاه چوب بری و نجاری. هر روز که نه، در هفته یکبار، تقاضا میکردم سربازان همراه، مرا به آنجا ببرند. و من، هر چه را که قابلیت خود را نشانِ من میداد، برمیداشتم و با خود به سلول میبردم. تخته های بسیاری را –در اندازه ها و اشکال مختلف- برمیداشتم و با خود میبردم. وسیله ای برای بُرش نداشتم. بجز چاقو. و می افتادم به جان تخته های چوب. چیزی که در زندان فراوان یافت میشود، وقت است.
برای ساختن چیزی که در ذهن داشتم ، روزها بریدم و ساییدم. مکعب های کوچک را به هم چسباندم و آنها را روی هم گذاردم. شکلی از یک ساختمانِ نمادین پدید آمد. که از پیش، هرگز به آن نیندیشیده بودم. کار که شکل گرفت، یک روز، احساس کردم این ساختمان، از «هویت»بی بهره است. با نوشتن نام های خدا، به آن هویت دادم.
نام های خدا، مرا با مجموعه ای از خوبی ها می آمیخت . فهم این که: خدا فهیم وعادل ومهربان و غیور و… است، خدا را از دوردست های ناپیدا می آورد و در سلول تنهایی درکنار من می نشاند . مرور اسم ها و صفت های خدا ، در من شوقی شورانگیز ایجاد میکرد.
بنایی که من ساخته بودم، گویا آجرهایش از اسم ها و صفت های خدا بود . این بنا، گرچه در اثری که من ساخته بودم ، دریک شکل نمادین محدود شده بود، اما، کل هستی، هرچه هست، همان بنایی است که آجرهایش، اسم ها و صفت های خداست.
ومن در سلول خود، کل هستی را با همین اثر به تماشا می نشستم.

 

 

آثار محمد نوری زاد در زندان – نام اثر: آفتاب گردان
درباره اثر:
در زندان قاشق های یک بار مصرف را جمع میکردم. میشستم و آنها را در کیسه ای میریختم.
اطمینان داشتم از آنها میشود چیزی ساخت. بیش از دسته ی قاشق ها، به قسمت اصلی یعنی گودی آنها نگاه کردم. بسیار.
طوری که گودی قاشق ها نیز به من نگاه کردند.
در میان زباله ها، به دنبال چیزی میگشتم که چیزی شبیه یک سینی، یا یک طبق پیدا کردم.
این سینی یا طبق، جای مناسب برای کله ی قاشق های من بود.
سطح سینی را با خمیر کاغذ و نان پوشاندم. و قاشق ها را یک به یک، در کنار هم به درون خمیر فرو کردم.
میدانستم که به یک طبق آفتاب گردان دست خواهم یافت.
گلبرگ ها، کامل شد. حالا قسمت میانی طبق، باید شکل میگرفت.
تعدادی گوش پاک کن، و درپوش بطری داشتم. آن ها را هم در خمیر کاغذ و نان فرو کردم.
یک آفتاب گردان، چه رنگی است؟
زرد.
حالا طبق آفتاب گردان من کامل شده بود.
با این تفاوت که آفتاب گردان من، به آفتاب نیاز نداشت، اما با هر نگاه، مرا به تماشای آفتاب ترغیب میکرد

 

نام اثر: جنگل و تبر
درباره اثر:
در زندان، یکی از ملافه ها (ملحفه) هنوز با من بود و از من گله می کرد که : تو، روی اولی نقاشی کردی و روی دومی که من باشم چیزی نکشیده ای.
آن را برداشتم و به تن تخته ی نئوپان تخت خویش پوشاندم و چهار طرفش را با تکه سیم هایی که در حیاط بند پیدا کرده بودم بهم دوختم.
حالا بوم نقاشی من آماده بود . چه باید می کشیدم؟ سلول من خالی از درخت بود. به خود گفتم یک جنگل بکش.
ویک جنگل کشیدم. با درخت های تودرتو.
حالا مردمی را در دوردست این جنگل به رفت و آمد در انداز.
مردم را در هوای بارانی کشیدم.
جنگل و باران.
همان چیزی که از کودکی دوستش می داشتم.
وبعد:
مردی را تبر به دست کشیدم.
آنگونه مصمم که جز به روبیدن جنگل، آرام نمی گیرد.
بله، می توان جنگل را زدود،
اما با طلوع خورشید مگر می توان در افتاد؟
و یک خورشید کشیدم.
طلوع یا غروبش مهم نبود.
مهم: درخشش عظمتی است که هیچ تبر و تبر به دستی حریف او نمی شود.

 

آثار محمد نوری زاد در زندان – نام اثر: تهران آلوده
درباره اثر:
در زندان, بعد ها که از انفرادی و سلول دوسه متری به سلولی نسبتا وسیع برده شدم, با تماشای تلویزیون, و مطالعه ی روزنامه هایی که برای من می آوردند, به جزء کوچکی از خبرهای بیرون دست می یافتم. البته خبرهایی که از فیلترهای چند به چند گذشته و این امکان را پیدا کرده بودند به روزنامه ها و تلویزیون پراز سانسور ما, قدم بگذارن د.
هوای تهران که آلوده شد, من به خود گفتم: یک کاری در این خصوص بساز. تخته ای داشتم که از انبار زباله ها برداشته بودم, آن را برای این کار مناسب یافتم. چرا که «بوم» بزرگ تری نداشتم.
در نقاشی, هوای آلوده, با هوای مه آلود, تفاوت چندانی ندارد. پس, به سمت رنگ های تیره, دست بردم. تهران را, با ساختمان های بلند و کوتاهش, به اقیانوس تیرگی انداختم. من, بیش و پیش از دیگران, به نقاش نبودن خود واقف بودم. اما با این همه, نمیخواستم اجازه بدهم هوای آلوده ی تهران از دستانم بگریزد.
هوای آلوده ی تهران, تابلوی آشکار بی لیاقتی و بی کیاستی و مدیریت شلم شوربای جمعی از اداره کنندگان جامعه ی ما است. و من, دوست داشتم سهمی در ثبت این بی لیاقتی ها داشته باشم.

 

نام اثر: محو پلنگ
درباره اثر:
آنچه انسان و حیوان را در دوسوی داوری می نهد، اندیشمندی است .
و در میانه، این «نقص» است که رفت و آمد می کند. گاه که به سمت کمال انسانیت میگراید، آن نقص رو به کاستی می نهد، و گاه که از او دور می شود، در مجاورت حیوان، خانه می کند.
فصل مشترک انسان و حیوان، غرایزی ست که هردو از آن بهره مندند.
درزندان، هم اندیشمندی انسان سر به دیوار فرزانگی می کوبد و راهی برای جولان میجوید ، و هم غرایز حیوانی او.
زندانی در زندان، هم کلافه ی عمری می شود که از او هدر می شود، و هم این کلافگی، او را به برآوردن دو قطب انسانی و حیوانی اش سراسیمه می کند. بهمین دلیل است که در زندان ، زندانیان ، یا کمال جویی می کنند ، یا به آغوش حیوانیت درون خویش می غلتند .
در سلول ، من تختی داشتم و پتوهایی و ملافه ای (ملحفه). تخت من که پایه ها و استخوان بندی آهنی داشت، کف ش اما تخته ای بود. یک تخته نئوپان بزرگ.
من دو ملافه ی بزرگ داشتم. یکی را زیر خود پهن می کردم و دیگری را به رو میکشیدم. پتوهای تیره، پراز پرز بود و این ملافه ها به یاری من می شتافتند.
یک روز که رنگ داشتم و بومی برای نقاشی نداشتم، خریدارانه به ملافه های خود نگریستم. دست بکار شدم. تخته ی نئوپانی تختخواب را بیرون کشیدم و به طور عمودی به دیوار سلول خود تکیه اش دادم. یکی از ملافه ها را روی او آویختم. اما چیزی برای بستن ملافه و مهار او به تخته نداشتم.
در حیاط بند، یک تکه سیم برق از بام آویزان بود. که اگر بالا می جهیدم، می توانستم آن را گرفته و پایین بکشم. ظاهرا سیمی بیهوده و بی استفاده بود. با تمام توان بالا جهیدم و سیم را گرفتم. با فرود من، سیم، از بیخ کنده شد و برسر من نشست. پنج متری می شد. درست همان چیزی که من می خواستم.
بوم که آماده شد، دست به کارشدم. من باید یک حیوان کامل می کشیدم و انسانهایی ناقص. از میان حیوانها، پلنگ را انتخاب کردم. تنها به این دلیل که در یکی از روزنامه ها، عکسی از یک پلنگ یا یوزپلنگ، خریدارانه به من نگریست. که یعنی: چرا مرا انتخاب نمی کنی؟ و من انتخابش کردم.
انسانهای این تابلو، همه ناقص اند. پیر، جوان، روحانی، زن، مرد، همه ناقص اند. و متعمدانه، صورت ندارند. اما پلنگ این تابلو، نسبتا کامل است و صورت دارد و نقصی با او نیست.
که یعنی: حیوانها، در حیوان بودن خود کامل اند. و این ما انسانها هستیم که در انسان بودن خود ناقصیم. تماشای این اثر در سلول تنهایی به من امید می افشاند.

آثار محمد نوری زاد در زندان – نام اثر: میلاد سنگ
درباره اثر:
این اواخر در زندان اوین، هر روز، دو روزنامه ی رسمی کشور، کیهان و اطلاعات را برای من می آوردند. تنها بودم. و باید از این تنهایی به در میرفتم. چگونه؟ با خلقِ «انسان گونه ای که خود را از دلِ سنگ بیرون میکشد.»
من پیش از آن، هیچگاه دست به ساخت مجسمه نبرده بودم. زندان، و شرایطِ دشوار آن، مرا به انجماد میخواند و من اصرار داشتم از این سنگوارگی خروج کنم.
یک روز به ذهنم رسید که روزنامه ها را ریزریز کنم و در سطل زباله بریزم و بر ریزه های روزنامه آب بریزم. با ریزه های خیس خورده ی روزنامه که نمیشود چیزی ساخت. پس با یک فرچه افتادم به جان آنها و ساییدمشان. تا این که خمیر شدند.
به تجربه دریافتم که خمیر کاغذ، چسبندگی ندارد. نانِ صبحانه ام را نصف کردم و خیس کردم و به خمیر کاغذ افزودم. چسبندگی پیدا شد.
ابتدا یک اسکلت داخلی برای مجسمه ای که در خیال داشتم و طرحی از آن را روی کاغذ آورده بودم، ساختم. اسکلت داخلی مجسمه، از فیبرهای چوبی و یک بطری نوشابه بود که آن را از وسط نصف کردم. تا هم خمیر کمتری مصرف شود و هم مجمسه، بعدها شکسته نشود.
اسکلت را بر لبه ی یک پنجره نهادم و بر او خمیر فشردم. کار، رفته رفته شکل گرفت: انسانی که با تلاش و زور، میخواهد خود را از نیم تنه ی پایینی اش که سنگ یا چوب است، بیرون بکشد.
خشک شدن این مجسمه، خیلی طول کشید. زمستان بود و برف زیادی باریده بود. همین سرما، اجازه نمیداد مجسمه زود خشک شود. بعد از بیست روز، سرانجام خشک شد. آن را برداشتم و به رنگ آمیزی اش پرداختم. کار که تمام شد، دیدم. «میلاد سنگ»، اسم مناسبی است برای این اثر.
من هرروز با تماشای آن ، به خود نهیب می زدم که خودت را از سنگوارگی بیرون بکش . زندانبانان تو از تو می خواهند که سنگ و سرد و بی تحرک باشی . تلاش کن و آرزوی آنان را به گور انداز.
ومن، هرروز و هر ساعت، همین می کردم .
من نباید سنگ و سرد می شدم.
آنگونه که از من می خواستند.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s