دلنوشته ای برای مهدی خزعلی: شهادت می دهم که تو آزاد شدی + فیلم _ برای مهدی خزعلی

داریوش ایزدیار: گواهی می دهم به دلتنگی. شهادت می دهم به انسان، در مرز اسفناکِ شکسته گی. و به اشک هایی که سقوط را گریست.

در این قفسِ بزرگ، صد شیرِ شکسته در بندند. بی شلاق و زنجیر شکنجه می شوند و از دردی بدعلاج سر به گریبانند. من در این قفسِ بزرگ تنها تماشاگر آنانم چرا که دست و پایم بسته است. تو، اما، در قفسی کوچک به سمتِ حماسه می روی. جایی که آزادی، برای تو آغوش می گشاید و خود به استقبال ات می آید. و تو دستپاچه از شوقِ زیاد، جسم ات را به او تقدیم می کنی. تنها داراییِ کوچک خود را.. پس من خطاب به تو می نویسم:

می دانم که حالت خوب است. حالت را درک می کنم. به شکلِ ویران کننده ای حالت را درک می کنم. چرا که در میانِ ننگِ مدام و متداوم این هستیِ بی روشنی، صد بار آرزوی مرگ کرده ام. مرگی را آرزو کرده ام که به دستِ دژخیمان و اراده ی ناانسانی شان انجام پذیرد. گویا که طنابِ دار تنها مرهم این زخم های عمیق است که چون گدازه های مذاب در روح ام فرو رفته اند. حال تو را درک می کنم. بر حال تو غبطه می خورم و به تو مباهات می کنم.

 

روزی نبود در این چله که دلم نهیب نزند که چیزی بنویسم و همچون دیگران آرزو کنم که اعتصاب غذایت را بشکنی. جز نگرانی، این تنها کاری بود که می توانست کمی آرامم کند. حالِ این روزهای خانواده ات، تنفس در برزخی است که می دانند انتهایش دوزخ است اما دعا می کنند که پایان یابد. و من نگرانِ نگرانی های خانواده ات بودم. اما امروز نه تنها از تو نمی خواهم که اعتصاب ات را بشکنی، بلکه بنا دارم شهادت ات را پیشاپیش به تو تبریک بگویم. و به خانواده ات که حاملان ِ گرانبارِ این موهبت اند. و رنج و بردباری، چون چتری بر زندگی شان سایه خواهد افکند.

 

آری. شهادت می دهم که تو آزاد شدی. گرچه با بسیاری از افکار و عقایدت مخالفم اما با تو همسنگر و همپیمانم. در این راه نخستین نیستی و واپسین نیز نخواهی بود اما همچون پیشینیان و آینده گان، یگانه ای. و در عالمِ نور و خیال، با آنانی که با ایثار تن، جان خود را از قید سلسله ها آزاد کرده اند همسفره و همپیاله ای. با حلاج که خود بر دار رفت اما جهانی را از قیدِ ظلمت رهاند. اگر تو را با او مقایسه کنم گزاف نیست. چرا که او خود گر چه اکنون اینجا نیست اما بی گمان وقتی که تو بر آن سوی شتابی، و نزدش حضور یابی بر پاهای ات بوسه خواهد زد. او که بر پای دزدی که دلیرانه پای چوبه دار می رفت بوسه می زند چرا بر قدم های تو که عاشقانه مرگ را در آغوش کشیده ای بوسه نزند.
آری. تو می میری تا انسان زنده بماند. تو می روی تا آزاده گی غریب نماند. و با این که ناامیدی تا واپسین حفره ی قلبم را تسخیر کرده بود امروز اما تردیدی ندارم که روزی، این سرزمینِ ترک خورده، به وصالِ محبوب دیرینه اش خواهد رسید. مرگِ تو و مبارزانِ پیش از تو و مقاومتِ جانگدازِ ما روزی به ثمر خواهد نشست و آن روز دیر نیست. گر چه عمر انسان کوتاه است. اگر تا به حال به آن همای ستیغ شکن نرسیدیم از آن روی بود که در هر زمان تنها یکی حلاج داشتیم. یک عین القضات داشتیم و یک سلطان جابر و هزار مزدور جیره خوار و هزاران مردمِ غافل. اگر که قتلِ عام می شدیم به دست قوم مغول، نه تنها جان که غرور و غیرت و آزادی مان را نیز به دستِ شمشیرهای تتار قربانی می کردیم. اما دریغ که حتی این قومِ خونخوار نیز بر دانشمندان و فرزانگان ما حرمت نهاده و به آنها امان خروج می دادند.

 

و افسوس که پس از قرن ها در کشور ما، هنوز فرهیختگان در میان جماعت مردمان منزوی و غریب اند و هنوز دشمن بیش از دوست بر این بزرگان حرمت می نهد. بزرگانی که اگر میان قوم خویش بمانند باید دردِ غریبی و تنهایی و ناملایمت ها را به جان و دندان کشند و اگر هجرت کنند گر چه حرمتی می یابند اما باز هم میان مردمی بیگانه، غریبند. آری. هماره این گونه بود اما در گذشته در هر زمان تنها یکی سهروردی و شیخ نجم الدین و عطار و نسیمی و امیرکبیر بود و باقی در غفلت و جهالت. یا تیغ بر اهل خرد می کشیدند و یا به تجاهل جملگی را می راندند. و یا آنان که می دانستند بر حکم همرنگی جماعت و دوری از رسوایی، پاره گل بر صورت حلاج ها می انداختند. یاران حسین اندک و همرهان یزید بسیار بود. امروز گرچه یزید بسیار است اما مهدی خزعلی ها و هدی صابرها و نسرین ستوده ها هم کم نیستند. امروز گرچه تیغ ستم از جبر مغول کشنده تر است، اما آرزوی رهایی، امری مهجور و بی سبب نیست. امروز بر هر جوانِ دلیر و آزاده، انتظارِ حمل پرچم صلح، حتی بر فراز جرثقیل های سر بر آسمان سوده می رود. آرزویی که سخت است اما محال نیست.

 

امروز تو دریافته ای که این درختِ زوال یافته نیازمندِ آبیاری است. و جز خون سیراب اش نکند. برپاییِ درخت انسانیت و اخلاق دلیری می خواهد. همچون حلاج که قرن ها پیش بر دار رفت تا مانع تباهی دین و اخلاق شود. اگر جانبازیِ او نبود، فقیهان و زاهدانِ عبوس، دین را بر مسلخِ بی اخلاقی و خودخواهی قربانی می کردند. اما او عشق را به جایِ نماز، بر سفره دین نشاند و اظهار کرد که عاشقان را تنها دو رکعت است. بر مسلمانان نهیب زد که مگر در قرآن نخوانده اید که تمام اعمال شما را خداوند در روز جزا و یوم الحسره، همچون ذرات غبار پراکنده می سازد. نماز و عبادت های شما در برابرِ آن درگاه آینه گون ذوب می شود و می ریزد. اما تنها آن دو رکعت است که بر بالهای فرشتگان فرا برده می شود و خدا و فرشتگان بر آن سجده می برند. و تو، مهدی خزعلی، در سجده رکعت دوم آن نماز عاشقانه ای. این دو رکعت است که چنین هراسی را در چشمان دژخیمان افکنده است. هر روز و هر لحظه که بر تو می گذرد آنها را از درون به لرزه و اغتشاش می افکند.

 

انگار، پایان عمرِ تو انتهای سرخوشیِ آنان است. آری. تو آنها را شکسته ای و من گواهی می دهم که نام تو اکنون در دفتر شهیدان ثبت است. گواهی می دهم که تو شهید شده ای. شهادت می دهم که رها شده ای. وصال با آزادگی را به تو تبریک می گویم. و این شب، شبِ زفاف توست نه شبِ نکیر و منکر. و البته معشوق تازه ات از جنس نور است و در شکل همسرت. چرا که همسرت نیز می بایستی در کنار تو اجرِ شکیبایی اش را بیابد. شکیبایی بر انتظارِ بی بازگشت. انتظارِ به سر رسیدن وصال و به در کوفتنِ پیک فرخ بال اما افسرده حال. که خبرش، سنگ سخت را آب کند. آیا دل های سخت تر از سنگ را نیز آب می کند.

 

آیا دلِ مردم ما، با هزارِ این خبر، اندک جنبشی کند؟ به قول بزرگی دل های خفته را می توان بیدار کرد اما دل های مرده را هر چه بجنبانی احیا نشود. نه. تو نومید مباش. این دلها تنها خواب شان سنگین است. پس بجنبان شان. بلرزان شان. و خود، سیل و طوفانی را که به راه انداخته ای نظاره کن. تماشای این زیبایی در کنار تو زیباست. نام تو تنها زینتِ یک مزار نیست. تجلی یک اتفاق است. تبلورِ یک آرزو در مرزهای بی زمان و تحققِ یک آرمان در برهوتِ بی نشان نومیدی هاست. چرا که قوتِ باورمندیِ تو به حضور امید، جوانه ای را در دل خشک ما می رویاند که حاملِ بالقوه ی شکوفه های ایمان است. آبیاری و پاسداری اش دیگر با ماست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s