برای زنده ماندن به خیابان برویم؛ وعده ما ۲۵ بهمن در خیابان آزادی؛ ابراهیم نبوی

راپورت ویژه از: ابراهیم نبوی

عصر ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ بود که اکثر ناظرین سیاسی کشور به این نتیجه رسیدند که میرحسین موسوی برنده انتخاباتی شده است که بیشترین هیجان سیاسی را در میان ۲۷ انتخابات پس از انقلاب برانگیخته است. شاید سه ماه حضور خیابانی حامیان میرحسین موسوی که نه به عنوان نامزد اصلاح طلبان، بلکه به عنوان نامزد اصولگرایان هم بارها نام او پیش از آن طرح شده بود، یکی از انگیزه های چنین هیجانی بود. اما خسته شدن مردم از رفتارهای غیرحساب شده و بی کفایتی و سختی های چهارسال اول ریاست جمهوری احمدی نژاد باعث شد که هر چه روزها می گذشت، مردم به پایان یافتن کابوس دوران احمدی نژاد، امیدوارتر می شدند. برگزاری مناظره میان احمدی نژاد و میرحسین موسوی چهره ای پلید از احمدی نژاد نشان داد و رفتار انتخاباتی او که با خرید مستقیم رای صورت می گرفت به این موضوع دامن زد. بیش از همه اینها، عواملی وجود داشت که از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ تا ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ که ۱۰۷۷ روز گذشته است، هنوز جامعه ایران به حالتی معتدل و متعادل نرسیده و هر روز که می گذرد، جنبش سبز حقانیت بیشتری می یابد و حامیان احمدی نژاد بیش از پیش در حمایت از او پشیمان تر و نومید تر می شوند. چرا؟ چه روزهایی گذشت و چه اتفاقاتی رخ داد که جامعه ایران، نه تنها پس از یک بحران، به وضع متعادل نرسید، بلکه روز به روز در شرایط ویرانی و تخریب و فروپاشی بیشتری قرار گرفت؟

۲۳ خرداد ۱۳۸۸: از اولین ساعات پس از انتخابات، جامعه ایران در حالت بهت و آشفتگی و افسردگی فرو رفت. دولت اعلام کرد که محمود احمدی نژاد با ۲۴ میلیون رای انتخاب شده و میرحسین موسوی بیش از ۱۳ میلیون رای آورده است. اما آمارهای غلط و آشفته، اعلام دهها حوزه انتخابیه با تعداد رای بیش از ۱۰۰ درصد، مختوم شدن آرا در دهها حوزه انتخابیه به عدد ۱۰۰، وجود منحنی رشد آرا بدون تغییر و دلایلی دیگر، نشان می داد که اصلا رای شماری انجام نگرفته و انتخابات هم مهندسی شده و هم بد مهندسی شده است. تخلفاتی مانند سوء استفاده از امکانات دولتی، موضع گیری صریح رهبر له و علیه نامزدها، تبریک زود هنگام رهبر به احمدی نژاد و دستگیری صدها نفر از حامیان موسوی و کروبی ۲۴ ساعت پس از رای گیری، نشان می داد که یک کودتای انتخاباتی رخ داده است. دو سال بعد، وقتی احمدی نژاد و خامنه ای با همدیگر به موضع دشمنی رسیدند، تازه رازها آشکار شد. احمدی نژاد در یک سخنرانی گفت » من ۳۵ میلیون رای داشتم و حمایت رهبری باعث ریزش آرای من شد»، در جای دیگر وی گفت: » رهبر برای اینکه موسوی رئیس جمهور نشود از من حمایت کرد»، محمد رضا باهنر اعلام کرد که » در مورد پیروزی موسوی در انتخابات به رهبری نامه نوشته» و بارها اعلام شد که شریعتی گفته است که لاریجانی » در مورد پیگیری چند مورد تقلب در انتخابات تبریز به موسوی گفته است که نتیجه انتخابات به نفع شماست و این یکی دو مورد تغییری در اصل موضوع نمی دهد.» به نوشته سایت رهاپرس سوم آبان ماه ۱۳۹۰ در جمع حامیانش اعلام کرد که محافظه‌کاران منتقد وی در نامه‌ای به علی خامنه‌ای از شکست او در انتخابات سال ۸۸ و پیروزی میرحسین موسوی خبر داده بودند. وی گفت پیش از انتخابات، محسنی اژه‌ای گفت: » گفت شما نمی‌توانید، حامیان موسوی همه جا را گرفته‌اند و میدان دست آنهاست.» به گفته محمود احمدی نژاد که به او گفته بودند نتیجه نظرسنجی ها به زیان اوست، گفت: » من انتحاری به خط می‌زنم، هنوز فرصت داریم و مناظره‌ها نیز باقی مانده است که در مناظره‌ها کار را تمام می‌کنم.» احمدی‌نژاد گفت که: » برخی خودشان را آماده تبریک به موسوی کرده بودند. این‌ها خودشان تمام حیثیتشان از جریان اصولگرا بود٬ اما تبریک را به نامزد اصلاح‌طلبان می‌گفتند.» در دوره بست نشینی احمدی نژاد نیز اکثریت ائمه جمعه کشور، به او گفته بودند که اگر حمایت خامنه ای نبود، کسی به او رای نمی داد. شاید به همین دلیل بود که آیت الله خامنه ای که می دانست شخصیت های اصلی کشور از جمله هاشمی و خاتمی و دیگر روحانیون، در صورت اعلام نام احمدی نژاد به عنوان پیروز معترض و متعرض او خواهند شد، تبریک زودهنگام خود را پیش از تائید انتخابات گفت.

۲۵ خرداد ۱۳۸۸: مردم تمام کشور، از جمله تهران برای اعتراض به اعلام دروغین نتایج انتخابات در تمام شهر اجتماع کردند. بیش از دو میلیون نفر به گفته فرماندهان سپاه پاسداران در این تجمع حضور داشتند. گروهی از حامیان میرحسین موسوی و کروبی از جمله بهزاد نبوی و مرتضی الویری به دلیل شرکت در راهپیمایی غیرقانونی دستگیر شدند. روز ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۹ مرتضی تمدن، استاندار تهران بعد از یک سال اعلام کرد » نه تنها آن راهپیمایی با مجوز برگزار شد، بلکه استانداری نیز به برگزار کنندگان آن کمک کرد.» در حالی که صدها نفر از جمله برخی از رهبران احزاب و تشکل های حامی موسوی و کروبی در آن راهپیمایی دستگیر شدند و الویری بخاطر شرکت در آن راهپیمایی به یک سال زندان محکوم شد.

۲۹ و ۳۰ خرداد ۱۳۸۸: حکومت به جای پاسخ دادن به انبوه سووالاتی که در اعتراض به کودتای انتخاباتی و دستگیری مخالفان سیاسی، دست به کشتار معترضان زد. آیت الله خامنه ای در نماز جمعه ۲۹ خرداد دستور برخورد شدید با معترضان را صادر کرد، بدون اینکه پاسخ سووال مردم مبنی بر تقلب در انتخابات را بدهد. روز ۳۰ خرداد معترضان راهپیمایی آرامی را برگزار کردند، اما راهپیمایی توسط نیروهای بسیج با لباس رسمی و شخصی منجر به شکار نیروها، کشتار و درگیری شد، ندا آقاسلطان در مقابل دوربین های مردم به شهادت رسید و تصویر او به نماد جنبش سبز تبدیل شد. آنچه در روزهای ۳۰ خرداد، قبل و بعد از آن اتفاق افتاد و بخشی از آن در شعار مردم و بخش دیگری در رفتار آنان متجلی بود، نشان می دهد که سکوب و کشتار مردم عملی دیکتاتورمنشانه بود. مهم ترین شعار مردم این بود که » موسوی رای ما رو پس بگیر» و » رای ما رو دزدیدن، باهاش دارن پز می دن» و » ای دولت کودتا استعفا استعفا» و » مرگ بر دروغگو»( منظور احمدی نژاد بود)، » تورم رو ننجون مهدی فهمید، این کوتوله نفهمید»، » زندانی سیاسی آزاد باید گردد.» این شعارها بخشی از شعار مردم بود که در روزهای ۲۵ تا ۳۰ خرداد داده شد و گروهی از حامیان دولت احمدی نژاد، بخاطر همین شعارها مردم را کشتند یا زندانی کردند. محور اصلی این شعارها این بود که اول: » در انتخابات تقلب شده است»، دوم: » دولت کوتوله است و توانایی اداره کشور را ندارد.»، سوم: » احمدی نژاد دروغگوست.»، چهارم: » زندانی سیاسی آزاد باید شود.» همه این شعارها، همان چیزی است که رهبر، مجلس، سپاه و سایر حامیان احمدی نژاد کمتر از دوسال پس از شعارهای مردم به آن رسیدند. همه ائمه جمعه و آقای مصباح یزدی و اکثر مراجع و حتی وعاظ و پاسداران و فرماندهان بسیج اذعان کردند که احمدی نژاد به مردم و آنها دروغ گفته و چهره دروغینی از خود نشان داده است. هم احمدی نژاد، هم رهبر و هم روحانیون اذعان کردند که در انتخابات تقلب شده و در دو مورد که رهبر از احمدی نژاد حمایت کرده و از رسانه ها سوء استفاده کرده، هیچ اختلاف نظری وجود ندارد. از سوی دیگر هم رهبر، هم دولت، هم روحانیون و هم حامیان اولیه احمدی نژاد به این نتیجه رسیدند و این را گفتند که او توانایی اداره کشور را ندارد و تنها به دلیل مصالحی که بر ما معلوم نیست، تا کنون او را با وجود زیانها، مفاسد، دزدیها و دروغهایش تحمل کرده اند. نتیجه روشن اینکه مردم کشته شدند، زندان رفتند، از کشور گریختند، کتک خوردند، بخاطر اینکه حرف حقی را زده بودند که حکومت بعد از دو سال به آن رسید.

روز قدس: تجمع بزرگ روز قدس که با شعارهای » نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» و » چه ایران چه غزه، کشتن مردم بسه» ، » فلسطینو رها کن، فکری به حال ما کن»و » اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما» شعارهای دیگر و مهمی بود که در تظاهرات بزرگ روز قدس که بنا به گفته مسوول دفتر سیاسی سپاه دو میلیون نفر از سبزها در آن حضور داشتند( و به گفته وی مجاهد و ساواکی بودند) داده شد. فارغ از اینکه این سیاست ها مخالف شعارهای جمهوری اسلامی بود یا نه، و اینکه اصولا این شعارها درست بود یا نه، جز در یک سفر احمدی نژاد به لبنان، همه این شعارها اتفاق افتاد. یعنی جمهوری اسلامی عملا فلسطین و لبنان را رها کرد و فلسطین هم به سوی تشکیل دولت با فتح پیش رفت. اگرچه هم رهبر جمهوری اسلامی و هم حسن نصرالله به همکاری جمهوری اسلامی و لبنان در جنگ ۳۳ روزه که قبل از این شعارها بود، اعتراف خطرناکی کردند، اما عملا جمهوری اسلامی دچار چنان بحرانی شد که نه توانست بحران خود را با کمک فلسطین و لبنان و در مرزهای آنها با اسرائیل حل کند و نه در امور آنها دخالت کند. اگر چه دو خواسته که حکومت می خواست و مردم می خواستند رخ نداد. اول اینکه حکومت می خواست مرزهای خود را در منطقه غزه و لبنان مستقر کند تا از آن طریق ضربه پذیری اش را کاهش دهد، در حالی که عملا تمام مرزهای ایران، اعم از عراق، ترکیه، جمهوری آذربایجان، افغانستان، پاکستان، خلیج فارس و کشورهای حوزه خلیج فارس پایگاه های آمریکا و ناتو شدند. عملا سیاست جمهوری اسلامی در این مورد شکست خورد. از سوی دیگر مردم از دولت می خواستند به جای هزینه کردن دلارهای نفتی ایران در لبنان به ساختن ایران بپردازد. عملا این خواسته نیز اتفاق نیافتاد و کاهش درآمد دولت، بحران اقتصادی، تورم شدید، بی کفایتی اقتصادی مانع خاصه خرجی از یک سو و موج سنگین فساد مالی در دولتی شد که به عنوان دولت پاک خوانده می شد و بدترین فساد مالی را داشت. شعار » اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما» نیز علیرغم برخورد ذلیلانه دولت دهم با کاخ سفید، برای برقراری ارتباط با آمریکا از سوی کاخ سفید پذیرفته نشد، اما دولت آمریکا نیز به جای کمک به جنبش سبز اقدام به اپوزیسیون سازی کرد. در روز قدس، پیشنهادات آیت الله هاشمی رفسنجانی که در آن زمان از موضع میانجیگرانه بیان می شد، عملا باعث حذف هاشمی از قدرت شد، اگر چه واقعیت نشان داد که آنچه هاشمی گفته بود، تنها راه نجات کشور بود. همین سخنان مجددا و به اشکال دیگر توسط موسوی، کروبی و خاتمی به عنوان راه برون رفت از بحران پذیرفته شد، اما به نظر می رسد حکومت بحران و نابودی در جنگ را به انتخاب شریکی برای قدرت ترجیح می دهد.

روز عاشورا: روزعاشورا، یک سوی دیگر جنبش بود. مسوول دفتر سیاسی سپاه اعلام کرد که اگر در آن روز خشونت به خرج نداده بودیم، تهران سقوط کرده بود. شاید همان روز حکومت را به این نتیجه رساند که اولا دیگر نباید با اسلحه گرم روبروی مردم بایستد، بلکه به هیچ وجه نباید شاهد حضور مردم باشد، چه، حجم مخالفت در مردم چنان قدرتمند است که بسرعت می تواند به حضور مسلط و آرام مردم مثل ۲۵ خرداد یا شورشی عظیم منجر شود. تقریبا پس از آن روز حکومت دیگر اجازه چنین رفتاری را نداد.

۲۲ بهمن: روز ۲۲ بهمن سال ۸۸ حکومت با تمام نیرو به میدان آمد. آنها برخلاف همیشه تلاش کردند با پخش کردن نیروهای اطلاعاتی مانع شکل گیری جمعیت بزرگ شوند. خریدن جمعیت از اطراف تهران به یک روش تبدیل شد و از آن پس تلاش کردند که واژه » ساندیس خورها» را که توسط مردم برای جمعیت اتوبوسی انتخاب شده بود، معنی واقعی بدهند. خریدن جمعیت از طریق بسیج به صورت یک رویه درآمد، رویه ای که نهم دی ماه سال ۸۸ تجربه شده بود و اگرچه جمعیتی نه چندان انبوه را به خیابان کشانده بود، اما عملا باعث شد، برای اولین بار در جمهوری اسلامی جمعیت اتوبوسی توسط صدا و سیما بزرگنمایی شود. روز ۲۲ بهمن دو گروه از مخالفان عملا از مردم خواستند که به خیابان بروند. یک گروه از مردم خواستند که شهر را به هم بریزند و انقلاب کنند و گروه دیگری با نظریه ای که به نام » اسب تروا» موسوم شد، از مردم خواستند که حضور بدون هزینه و بدون کشتار را در پیش بگیرند. آنچه روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد این نبود که حامیان حکومت کم یا زیاد بودند یا حامیان سبزها بودند یا نبودند، بلکه این بود که دولت به جای سلاح گرم که روز عاشورا عواقب خطرناک خود را نشان داده بود از اسلحه سرد استفاده کرد و به پروپاگاندا علیه سبزها پرداخت. این پروپاگاندا بعدا توسط نیروهای موازی حکومت در بیرون ایران تکرار شد و موجب اختلاف میان تندروها و مسالمت جویان در جنبش سبز شد.

۲۵ بهمن ۱۳۸۹: بعد از یک سال که تقریبا جنبش سبز هیچ اجتماع مهمی نداشت، شورای هماهنگی راه سبز امید، با سخنگویی اردشیر امیرارجمند مشاور میرحسین موسوی در بیرون ایران تشکیل شد. آنان راهپیمایی در تمام شهرهای کشور را اعلام کردند. این در شرایطی بود که حکومت بارها اعلام کرده بود که جنبش سبز مرده است و معترضان نیز کارشان به پایان رسیده است. حکومت در ۲۲ بهمن مهدی کروبی و روز ۲۵ بهمن میرحسین موسوی را در محاصره قرار داد. کلیه روابط آنها با بیرون قطع شد و حتی فرزندان آنان نیز امکان ملاقات با موسوی و خانم رهنورد را نیافتند. با این همه اعتراضی بسیار گسترده در پنج شهر مهم کشور و بخصوص در تهران شکل گرفت. صانع ژاله، محمد مختاری و امیرحسین تهرانچی در جریان درگیری به شهادت رسیدند. صدها تن دستگیر شده و به زندان افتادند و جنبش سبز یک بار دیگر حضور وسیع و گسترده خود را بشکلی باورنکردنی نشان داد. اگرچه تاوان این حرکت شهادت جمعی از همراهان جنبش سبز و قطع رابطه رهبری کروبی- موسوی با جنبش بود، اما معلوم بود که علیرغم یک سال و هشت ماه تبلیغات دائمی، سرکوب سنگین و زندانی شدن صدها نفر از رهبران جنبش هنوز مردم ایران رای دزدیده شده خود را می خواهند.

فروردین ۱۳۹۰: شکاف جدی در حکومت آغاز شد. با نزدیک شدن پایان مجلس هشتم و در حقیقت با حذف هاشمی رفسنجانی از مجلس خبرگان، از یک سو و عزل وزیر اطلاعات از سوی دیگر، که با مخالفت احمدی نژاد و بست نشینی همزمان با عمل جراحی پلاستیک زیبایی و تزریق بوتاکس او صورت گرفت، اصولگرایان و احمدی نژاد روند جدایی را آغاز کردند. آیت الله خامنه ای در وهله اول برخورد سنگینی را با دولت شروع کرد تا اصولگرایان متوجه شوند که این » نزدیکترین مسوول به رهبری» در لیست سیاه طولانی » پولیت بوروی» سیاسی- نظامی بیت رهبر قرار گرفته است. آنها صف خود را از احمدی نژاد جدا کردند و همه اینها در زمانی اتفاق افتاد که یک ماه قبل مجلس خواستار اعدام کروبی و موسوی شده و دو هفته قبل از آن هاشمی از خبرگان کناره گیری کرده بود و عملا همین کناره گیری تیرهای رها شده را به سوی هیچ می نشاند. درگیری میان رهبری و احمدی نژاد عملا باعث شد تا اصولگرایان بی پول با حامیان پولدار احمدی نژاد، در دو قطب انتخاباتی قرار بگیرند که اسب اصلی مسابقه، یعنی مخالفان و اصلاح طلبان را پیش از مسابقه از میدان بیرون کرده بودند. آیت الله خامنه ای که انتظار داشت با بازی دادن هاشمی- خاتمی، اصولگرایان را بر کرسی های مجلس بنشاند، بدون اینکه تاوان اشتباهات دو ساله اش را بدهد، هر چه سنگ زد به در بسته خورد. خاتمی شرایط خود را با زبان مقبول خامنه ای و هاشمی با زبان نامفهوم خودش گفت. خامنه ای به آخرین بخت خود نیز لگد زد و ماند تا انتخابات مجلس نهم را میان دو گروه حامیان رهبر و حامیان احمدی نژاد برگزار کند. سبزها در این مدت معقول ترین رفتار خود را انجام دادند. کنار نشستند تا وسیله اتحاد آن دو گروه نشوند. بگذارند تا در دعوای این دو جناح، هر که هر کاری می خواهد بکند تا ویروس ضعیف شده احمدی نژاد و ویروس ضعیف شده خامنه ای، پس از انتخابات، با واقعیت جامعه ای که هیچ کدام از آن دو را نمی خواهد مواجه شود. ارزیابی زیر ۵۰ درصد مشارکت در کل کشور و ۱۸ درصد در تهران توسط خوش بین ترین اصولگرایان، خوشبینانه ترین حالتی بود که اصولگرایان برای دست یافتن به آرای این جمع که بین ۴۰ تا ۴۵ درصد کل کشور می شود، تلاش شان را بکنند.

۲۵ بهمن ۱۳۹۰: حالا سبزها، نه سودای رفتن به مجلس را دارند، نه قصد معامله با حکومت. آنچه بیش از همه مهم است، حضور سبزها در ۲۵ بهمن در خیابان است. آنها می دانند که ایران در آستانه فروپاشی بزرگ است. آنان می دانند که صدای جنگ دیگر صدای شیپوری از دوردست نیست. تقریبا هیچ کشوری در جهان باقی نمانده که توانایی ممانعت جهانی که از هر گفتگویی با ایران نومید است را بگیرد تا به ایران حمله نکنند. در سال گذشته دوازده سردار سپاه و یک مسوول اتمی کشور، به دلایل معلوم یا نامعلوم از میان رفته اند و حدود ۴۰ نفر از نیروهای مهم بخش موشکی سپاه در یک انفجار کشته شده اند. به نظر می رسد اسرائیلی ها اگر بخواهند جنگ را با ایران آغاز کنند، قبل از شلیک اولین موشک، تا بتوانند اقدامات ایذایی و ترور می کنند. از سوی دیگر اعتراضات جدی چند سردار مهم جنگ، از جمله سردار علائی نشان می دهد که جو عمومی سپاه جوی نیست که حکومت جمهوری اسلامی بتواند با تکیه بر سپاه حکومت جور وارد جنگ شود. سبزها قبل از هر چیز برای کشور ایران یک امید بزرگ هستند. اگر بدانیم که ما در آستانه جنگی بزرگ هستیم. جنگی که جز رهبران کشور هیچ کس عامل آن نیست. بحث برسر حکومت جمهوری اسلامی نیست. حکومت همه راههای توافق با مخالفانش را بسته است. از یک سو ما اعتراض داریم، اعتراض داریم و تا زمانی که به اعتراض ما پاسخ داده نشود، بر سر عهد و پیمانی خواهیم بود که از ۲۲ خرداد ۸۸ آغاز کردیم. ما به دزدیده شدن رای مان اعتراض داریم. ما به کودتایی که امید یک ملت به اصلاح کشور را به سرقت برده اعتراض داریم. ما معترضیم که چرا پیش بینی روشن مردمی را که نامزد بی لیاقت و بی کفایت را انتخاب نکردند، چون می دانستند زندگی به کام شان زهر خواهد شد، نه تنها مورد بی توجهی قرار گرفت که سارقان رای مردم، کوته اندیشان و بی مایگان و فرومایگان را بر سریر قدرت نشاندند و حالا عواقب رفتار خود را می بینند. ما معترضیم که چرا وقتی مردم در شعارهای عامیانه شان گفتند » تورم رو ننجون مهدی فهمید، این کوتوله نفهمید» کسی متوجه نشد که مردم بخاطر جلوگیری از فاجعه اقتصادی و ماجراجویی سیاسی و فروپاشی اجتماعی آن همه قربانی دادند؟ ما دیده بودیم و می بینیم که حاصل حکومت کوتوله ها ویرانی کامل اقتصادی کشور و بحران فروپاشی اجتماعی است. مردم قبل از هر چیز مشکل نان دارند. آن طبلی که احمدی نژاد هفت سال قبل برآن می کوبید حالا صدایش بلند شده است. صدای گرسنگی و فقر و گرانی و تورم افسارگسیخته و ناامنی کامل اقتصاد، صدای فروپاشی و توسعه فساد اخلاقی، بی اصولی در روابط اجتماعی، بداخلاقی در سیاست، ویرانی فکری و از میان رفتن دستآوردهای مردمی که لحظه لحظه همچون مورچگان در این برهوت بی فکری و بی فرهنگی و بی سیاستی علم و هنر و دانش و اخلاق را در پستوهای خانه نهان کردند تا همه چیز برباد نرود، چنانکه در چند هجوم وحشیانه پیشین کرده بودند. و از همه مهم تر، صدای شیپور جنگ که از صوراسرافیل بلندتر است. جنبش سبز دیگر فقط برای اینکه خودش را نشان بدهد نیست که باید به خیابان بیاید، باید به خیابان بیاید تا ایران ویران نشود. کشوری که به این وضعیت رسیده، و هیچ کس پاسخگوی هیچ مفسده ای نیست، یا موشک و بمب خارجی ویرانش می کند، یا مردم باید علیرغم همه کینه ها و نفرتی که به حکومت دارند، برای آنکه وضعیت را تغییر بدهند، به خیابان بیایند. شاید تا یکی دو ماه دیگر اگر ما خیابان ها را جای بودن مان نکنیم، خیابانی نماند که بشود به آن رفت. کسی باید به این حکومت بگوید که نابودی و ویرانی نه شوخی است و نه دیر و دور، جهانی که سالهاست با آن می ستیزیم، دیگر تاب مسخرگی های احمدی نژادی یا بازی های خامنه ای را ندارد. اگر ما به خیابان برویم، نشان بدهیم که از این اقتصاد فلاکت بار، این ماجراجویی سیاسی، این بی اخلاقی اجتماعی خسته شده ایم، ممکن است راه نجاتی باشد. اگر این راه را انتخاب نکنیم، اگر در مقابل وضع کثیف و ویرانخانه درهم و آشفته ای که ساخته ایم، حاضر نشویم، و اعتراض مان را اعلام نکنیم، بمب ها و موشک ها برسرمان خواهد ریخت. دیر نیست و دور نیست که اپوزیسیون دست ساز اهل فرنگ، پس از موشک و بمب شان بیاید و زبانم لال، قلمم هزار بار شکسته، چنان بشود که آرزویمان باشد بغداد خرابی که بعد از جنگ بوش باقی گذاشت. یادمان نرود که جلال طالبانی یکی از هوشمندترین سیاستمداران منطقه و آیت الله سیستانی یکی از متعهدترین مراجع تاریخ معاصر مثل میخی مانع به باد رفتن خیمه عراق شدند. یادمان نرود که صدها هزار تن از مردم عراق پس از حمله آمریکا عراق را با پای پیاده تا مرزهای سوریه رفتند. ممکن است که بعد از سالها که کینه و نفرت از این وضع فرونشست، دموکراسی به ایران بیاید، ولی شرط اول آن این است که ایرانی باقی مانده باشد. سبزها، به معنای اعم آن و نه فقط حامیان موسوی و کروبی، نه فقط آنها که ۲۲ خرداد دستبند سبز به دست بسته بودند، نه آنها که معترض احمدی نژاد بودند، همه ایرانیانی که این ویرانه را نمی خواهند و نمی دانند که اگر جنگ آغاز شود، که هیچ منطقی وجود ندارد که تا دو سه ماه دیگر جنگی ویرانگر آغاز نشود، دیگر فرصت ندارند. دیگر فرصت نداریم. اگر جنگ آغاز شود، شاید تا مدتهای طولانی آرزوی یک روز آرام در ایران را به خواب ببینیم. به آنهایی که به مساله پشت می کنند و امیدوارند که اگر به مساله فکر نکنند، خودش حل می شود هشدار می دهم، ما در آستانه ویرانی بزرگیم. ۲۵ بهمن آغاز یک شانس است. سبزها تنها کسانی هستند که می توانند و در آن اندازه هستند که بتوانند به حکومت اعتراض کنند. صدای ما باید در بیاید. باید شنیده شویم. آنها خواهند گفت، این کشوری که جهان را ویران می کند، مردمی دارد که به حکومتش راضی اند. پس بزنیم شان. با بستن هیچ دری هیچ موشکی متوقف نمی شود، با بستن هیچ پنجره ای هیچ بمبی پشت شیشه نمی ماند. هیچ خلبانی وقتی دکمه پرتاب را می زند به تاریخ سه هزارساله ما فکر نمی کند. به من نگو که نشسته ام از دور و می گویم لنگش کن، من نمی خواهم زیر یک خم حکومتی بروی که خودش در پیچ و خم بدبختی های بیشمارش مانده. بیا به خیابان و فریاد بزن، اگر می خواهی خیابانی بماند. شب برو به پشت بام و فریاد بزن، یک نفر باید بداند زنده ای. مردم جهان باید بدانند ما زنده ایم. یادت نرود که در تمام سالهایی که زمینهای عراق و افغانستان سوراخ سوراخ شد و هیچش باقی نماند، تمام گروههای ضدجنگ علیه بوش تظاهرات می کردند، اما مردم عراق مردند و رفتند و بوش هم اگرچه بدنام، ولی زنده ماند. بمب ساعتی مدتهاست به کار افتاده، صدایش را باید بشنویم، باید فریاد بزنیم، وگرنه سرنوشت کشورمان را هر کسی خواست، به هر صورت خواست می نویسد. فرصتی باقی نمانده. سبزها یا باید ثابت کنند وجود دارند، یا ایرانی باقی نمی ماند، نه سبز نه سرخ نه سفید. راه های پیش رو فراوان نیست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s